گنج

شمارهٔ ۱۳۸۲

پیش سگت چو اشک من لافد ز مردم زادگیکاینجا بود شرط ادب مسکینی و افتادگی
آیینه با رخسار تو خود در مقابل چون کندعکس رخت بازی دهد آیینه را از سادگی
جان تا نسوزم پیش تو ننشینم از پا همچو شمعتا زنده ام در خدمتت دارم بجان استادگی
از مطرب و ساقی و می بزمت به از جنت بوددر جنت اسباب طرب نبود بدین آمادگی
اهلی چه در بند غمی آزاده همچون سرو شوکز هرچه در عالم بود خوشتر بود آزادگی