شمارهٔ ۱۳۶۵
ای آب حیوان کاتشم از لعل نوشین میزنیگر یک نفس پیشت زنم بر چهره صد چین میزنی
چون آفتابی مهربان با جمله ذرات جهانبا من که دارم مهر تو دایم دم از کین میزنی
شیرین چه باشد پیش تو صد جان شیرین میدهیآندم که شکر خنده یی از لعل نوشین میزنی
گر شیخ صنعان را بود ترسابتی رهزن چه شدتوبت مسلما نزاده یی آتش چه در دین میزنی
آزار مردم میکنی تا من بمیرم از حسددایم سگان خویش را سنگ از پی کین میزنی
صید دل مسکین من گر ننگ میداری چراهر دم ز مژگان ناو کی بر جان مسکین میزنی
اهلی چو آهوی ختا کلک تو ریزد نافه هاروشن شد از کلکت که دم زانزلف مشکین میزنی