شمارهٔ ۱۳۶۳
گر بود یوسفش گرانجانیبگرانجانی خود ارزانی
وقت آن خوش که از سبکروحیستهمچو ساغر گشاده پیشانی
تا نگردد ز گریه دیده سپیدنشکفد نو بهار روحانی
ایگل از خود ملاف کان عارضگر به بینی ورق بگردانی
هر که خود را نکشت روز وصالمیکشد آخرش پشیمانی
از سر زلف یار رشته صبرگم کنی هر دم از پریشانی
اهلی از هجر دل بمردن نهمرده بهتر که زنده درمانی