گنج

شمارهٔ ۱۳۴۵

ایکه بر عاشق نگاه از لطف و احسان میکنیگوییا بر عاشق خود مردن آسان میکنی
آمدی چونسرو و بستان خانه گلشن ساختیگر بنوشی ساغری عالم گلستان میکنی
دل بصد جا میرود هرگه ز مجلس میرویجان من بنشین که دلها را پریشان میکنی
گنج مهرت چون نهادی در دل ما عاقبتخانه ما بر سر این گنج ویران میکنی
بسکه مژگان درازت میخلد در جان منتا نگه کردم مرا صد رخنه در جان میکنی
یوسف گمگشته در معنی تویی خود را بیابنکته یی گفتم اگر سر در گریبان میکنی
داغ دل چون غنچه اهلی تا بکی پوشی ز خلقروشنست این نکته بر ما گرچه پنهان میکنی