گنج

شمارهٔ ۱۳۲۴

چند از بتان فریفته آب و گل شویآدم شوی اگر سگ اصحاب دل شوی
سررشته گوش دار وز زنار غم مخورزنار از آن بهست که پیمان گسل شوی
بیدوست ره مرو که نگردی بخود عزیزچون خار سعی کن که بگل متصل شوی
می خور ولی چنان نه که از چشم اعتبارگر خود کنی مشاهده خود خجل شوی
اهلی ز لطف اگر ندرد یار پرده اتباری تو آن مکن که ز خود منفعل شوی