گنج

شمارهٔ ۱۲۶۱

زلف سیه شانه کن جام مدامی بدهسلسله عشق را باز نظامی بده
روز قیامت کسی گر نبود باورشسروقد خویش را خیز و خرامی بده
کشته هجر توام پرسش من کی دمیاولم از لطف خویش جان بسلامی بده
مرغ دل رفته را تا بکف آرم دگراز خط و خال خودت دانه و دامی بده
بر من مخمور غم رحم کن ای میفروشگر نبود صاف می دردی جامی بده
سلطنت جاودان دولت عشقست و بسیارب از این دولتم بخش تمامی بده
حسرت شیرین لبان تا بکی ای بخت بداهلی ناکام را زینهمه کامی بده