شمارهٔ ۱۲۵
زان در پی یارم که عنانم به کف اوستبر من چه گناه است کشش از طرف اوست
او تشنه به خون من و گر من سگ اوراسنگی رسد از حادثه جانم هدف اوست
شاید که دل غمزدگان بشکند از جورآن گوهر پاکیزه که دلها صدف اوست
برخاست دگر ساقی سرمست من از جاساغر بکف و دیده پرخون به کف اوست
چون آب بقا گرچه دهد جان زلب آن شوخدلسوخته را بیم هلاک از شعف اوست
مارا به بهشت است هوس نعمت دیدارحیوان صفتان را سر آب و علف اوست
اهلی رخ از آن کعبه مقصود نتابدگر در ره او کشته شود هم شرف اوست