گنج

شمارهٔ ۱۲۱۴

صیدم نکرد غنچه لبی جز بگفتگومن مرغ زیرکم ندهم دل برنگ و بو
من کیستم که دولت وصلش کنم خیالخوش دولتی است گر گذرم در خیال او
در کعبه شرف چو سعادت نشد رفیقاینهم سعادتی است که میرم بجستجو
داند که ملک حسن بود زان او از آنشاهانه میکند سخن آنشوخ تندخو
اهلی بسوز اگر هوست پاکدامنی استکین خرقه تو پاک نگردد بشست و شو