شمارهٔ ۱۱۸
آن شوخ سوارست و سوی ما گذرش نیستخورشید بلندست و شب ما سحرش نیست
تا کار دل ما بکجا میرسد آخرکز غمزه خون ریز جوانان حذرش نیست
اکنون که به عاشق کشی آن شوخ خبر دادعاشق چه نشیند مگر از خود خبرش نیست
بیچاره اسیری که گرفتار بتان شدجز کشته شدن هیچ دوای دگرش نیست
گر چرخ دهد عرض تحمل زمه و مهراهلی سگ یارست بدینها ...رش نیست