شمارهٔ ۱۱۶۹
آشفته ام از هجر و تو آشفته تر از منمن بیخبر از خویش و تو هم بیخبر از من
گفتم که صنوبر غم قدت برد از دلاو نیز خرابست بصد دل بتر از من
از پند عزیزان زره خواری عشقتگر من گذرم عشق ندارد گذر از من
گرد دل از آهستگی خواهش جورتعشق تو فرو شست بخون جگر از من
چونشمع من استاده بجان بهر هلاکممیرم ز فرح گر بودت میل سر از من
کارم چو مه نو بتمنا می کشد از هجرخورشید صفت گر نکنی کم نظر از من
اهلی قدری دامنم آلوده گر از میشاید که قضا عفو کند اینقدر از من