شمارهٔ ۱۱۶۲
دارد رقیب بهر تو چشم حسد به منکاری مکن که کار کند چشم بد به من
گردون ز آستان توام گو مکن جدازان روز که اینقدر ز جهان میرسد به من
سر در سر خیال تو خواهد شدن مرااین قصه گفته است خیال تو خود به من
من قانعم به یک نگه از سرو قامتتبنما ز دور یک نظر ای سرو قد به من
اهلی ز بیکسی چه غم ار دشمنم بسی استغمخوار بیکسان برساند مدد به من