گنج

شمارهٔ ۱۱۵۷

نشاید با لبت غیری چو طوطی هم‌نفس دیدنکه از خال تو هم نتوان برین شکر مگس دیدن
بهشت وصلت از جور رقیبان دوزخ من شدکه در یک دیدنم صد بار باید پیش و پس دیدن
قفس بر مرغ جانم ای اجل بشکن که مشکل شدحریفان را به گل در حرف و خود را در قفس دیدن
مرا از دیدنت گر دین و دنیا شد چه غم باشدکه می‌ارزد دو عالم بر جمالت یک نفس دیدن
اگر بخت زبون دارد چنین دست مرا کوتهبه شاخ آرزو هرگز نخواهم دسترس دیدن
چو یعقوب از غم یوسف ز عالم دیده پوشیدمکه من بی‌دوست در عالم نخواهم هیچکس دیدن
نظر بر غیر اهلی را دو جر مست ای گل خندانیکی از گل نظر بستن یکی بر خار و خس دیدن