شمارهٔ ۱۱۵۳
هرکه زنجیرش نهد مشکینکمندی اینچنینگر بود دیوانه نگریزد ز بندی اینچنین
بر زمین پای سمندت ناید از شوخی ولیحیف باشد بر زمین پای سمندی اینچنین
چشم من، چون داغ بر دست تو بیند چشم منکی بچشم خود توان دیدن گزندی اینچنین
با هزاران دردمندی جان فدایت میکنموه چرا ننگ آیدت از دردمندی اینچنین
دست اهلی کوته از بختست چون آرد ببردست کوتاهی چنان سرو بلندی اینچنین