گنج

شمارهٔ ۱۱۱۸

شرگشته ام و چاره تقدیر ندارمدر مانده تقدیرم و تدبیر ندارم
منصور فت گر بکشندم بسرداراز عشق تو جز ناله شبگیر ندارم
دیوانه بصد عقل من غمزده جانستمن غایتش اینست که زنجیر ندارم
زاهد چه زند بر دل ما ناوک طعنهمن هم نه در ترکش ازین تیر ندارم
هر سرو که برخاست منش لاله باغمکو داغ جوانی که من پیر ندارم
تقصیر اگر میکنم اندر ره طاعتدر سجده او شکر که تقصیر ندارم
اهلی نبود خواب مرا از غم عشقشخواب دگران را سر تعبیر ندارم