شمارهٔ ۱۱۰۱
همدمان رفتند و من از همرهان وامانده اممیرم از این غم که بی یاران چرا من زنده ام
تاب وصلم نیست ایمه چون زیم در هجر تووای بر مردن چو من در زندگی وامانده ام
داغ سودای غمت دیوانه کردم ای پریزانسبب چونشمع گه در گریه گه در خنده ام
گرچه آزاد جهانم همچو سرو ای ابر لطفرحمتی فرما که از دست تهی شرمنده ام
همت من در نظر نارد جز آنخورشید رخگرچه درویشم نظر جای بلند افکنده ام
نازنینان گر کشندم سر نمی تابم ز حکمپادشاهانند ایشان من فقیر و بنده ام
زین چمن اهلی مرا دیگر بهیچ امید نیستزانکه از شاخ بقا چونغنچه دل برکنده ام