شمارهٔ ۱۰۶۷
روزه بگذشت و هوای می بیغش دارماز مه عید و شفق نعل در آتش دارم
هرکه بینی خوشی خود طلبد جز من زارکه بدین ناخوشی خویش عجب خوش دارم
خورده ام تیر تو چون آهو از آن بار دگراز پی تیر دگر چشم به ترکش دارم
مکن ایدوست قیاس طرب از رنگ رخمکه بصد خون جگر چهره منقش دارم
جان جفا چند کشد کز تو بجان رحمت نیستشرم باری من ازین جان بلاکش دارم
در چنین قحط کرم شاکرم از پیر مغانکه اگر هیچ ندارم می بیغش دارم
گفت اهلی چو طبیب تو منم دل خوشدارمن نه آنم که دل خسته مشوش دارم