شمارهٔ ۱۰۶۵
کشت چون صیدم سگ یار و کشد در خاک هموه که کرد از تیغ او محرومم از فتراک هم
خوانده ام خاک رهت خود را و میترسم هنوزکاشکی بودی فروتر پایه یی از خاک هم
گشته خاموشم ولیکن از شکاف سینه امناله ها خیزد ز غم صد آه آتشناک هم
ایکه میگویی نهان کن راز عشقش چون کنمچون دل صدپاره دارم سینه صد چاک هم
جان اهلی سوی هر آلوده یی منگر که نیستقابل آیینه حسن تو جان پاک هم