گنج

شمارهٔ ۱۰۵

گرچه حسن همه کس آفت اهل نظرستحسن خورشید مرا جذبه مهری دگرست
جگرش پاره کند گر نکند گریه خونعاشق سوخته را کاین همه خون در جگرست
ماتم سوخته خویش بود گریه شمعاینقدر هست که پروانه زخود بی خبرست
منت خاک رهت بر سرما تنها نیستهرکجا هست غبار قدمت تاج سرست
گل چنان ساغر می خورد که کس بوی نبرددرد سرها همه از نعره مرغ سحرست
دامن افشان زرهت زاهد و ما سرمه کشانفرق از اهل نظر و اهل ورع این قدرست
عشق و رسوایی اگر عیب بود پیش کسانعیب اهلی مکن ای خواجه که اینش هنرست