گنج

شمارهٔ ۱۰۳۴

چند از هوس آن لب چون قند بسوزمگر سوختنی هم شده ام چند بسوزم
مگذار که از تلخی آن گریه جانسوزدر حسرت آن لعل شکر خند بسوزم
دل نامزد عشق کسان ساخته جانرادر آتش تو بهر زبان بند بسوزم
دور از تو همان به که جنونم برد از هوشورنه چو شوم بی تو خردمند بسوزم
اهلی دهدم پند که کم سوز ز مهرشترسم که اگر سوزم ازین پند بسوزم