شمارهٔ ۱۰۲۲
هرگز از بخت نیامد قدحی در دستمکه به دیوانگی عاقبتش نشکستم
وه که چندان به رخ جام من باده پرستروزن دیده گشادم که در دل بستم
خواهم آن کنج فراغت که کس از دشمن و دوستنکند یاد که من نیست شدم یا هستم
گرد آن شمع چو پروانه بسی گشتم لیکتا به هستی خود آتش نزدم ننشستم
سوخت اهلی دلم از عاقبت اندیشی خودترک خود کردم و از آه و ستم وارستم