شمارهٔ ۱۰۱۳
نه تاب وصل و نه صبرم کز و کناره کنمدلم ز دست بخواهد شدن چه چاره کنم
ز دل بتنگ چنانم که خواهمش آرمز چاکسینه یرون و هزار پاره کنم
نماند تاب غمم نیست چاره یی زان بهکه خویش را دو سه روزی شرابخواره کنم
زبسکه بر در او گشته ام شود شرممکه دیگر آن در و دیوار را نظاره کنم
بشیشه نسبت قلبم توان ولی نتوانکه نسبت دل سختش بسنگ خاره کنم
میان خار ملامت چو مردم چشممنه مردمم اگر از این میان کناره کنم
مگو که ترک کن از عشق و شادزی اهلینمی توانم اگر نی هزار باره کنم