گنج

شمارهٔ ۱۰۱۰

هر چند از وصالت ای آفتاب دورمیکذره نیست هرگز در دوستی قصورم
چندان رخ تو دیدم کز دیده در دل آمداکنون بدیده دل می بینم و صبورم
در غیبت از خیالت جانم حضور داردچون در حضورت آیم از غیر بیحضورم
امروز ای پریرخ کز حسن آفتابیدر سایه توام من از خود مساز دورم
از سوز عشق اهلی دل زنده شد چو شمعمروزی که هم بمیرم خیزد ز خاک نورم