شمارهٔ ۱۰۰۹
با کس سخن مگو که من از غیرت آتشمآهی مباد کز جگر گرم برکشم
من آن گلم که آتش سوزنده ام تمامآن به که باد نسازد مشوشم
گر ناله یی کنم نه ز بیدردیم بودمن عاشق صبورم و با درد خود خوشم
چشم تو ساقیم شد و دشمن زرشک سوختاو می خیال دارد و من زهر میچشم
از آه گرم و سرد نشد دیده روشنمبا آنکه همچو شمع همه شب در آتشم
آلوده دامنم نشماری که در رهتچون آب دیده پاک دل و صاف و بیغشم
اهلی منم که چون سگ دیوانه روز و شبسر گشته هر طرف ز پی آن پریوشم