گنج

شمارهٔ ۶۱ - برای سنگ مزار سروده است

ای همنفس که میگذری بر مزار منزنهار یاد کن ز من و روزگار من
نشکفته بود یک گلم از صد هزار گلناگه بریخت باد اجل نوبهار من
من غمگسار خلق جهان بوده ام مداموا حسرتا که نیست کسی غمگسار من
خاری که بر دمد ز گل من بر آوردگلهای حسرت از مژه اشکبار من
دارم امید آنکه بگریند دوستانبر نا امیدی دل امیدوار من
من در شکار گور چو بهرام بسته دلغافل که گور میکند آخر شکار من
با آنکه صد کنار پر از سیم کرده امگردون نهاد مزدی ازین در کنار من
زان خاک خویش کرده ام از آب دیده گلتا بر دل کسی ننشیند غبار من
در کار روزگار نبندی دل ای حکیمگر چشم اعتبار گشایی بکار من
یار و برادر و پدر از من جدا شدندیارب تو باش از کرم خویش یار من
از لطف خویشتن نظری کن که از کرمبر رحمت تو ختم شود کار و بار من
اهلی بغیر نام نکو نیست یادگاراین نکته یاد گیر تو هم یادگار من