شمارهٔ ۴۰ - در مدح میر نجم الدین محمود گوید
چو قتل اهل دل از غمزه تیر یار کندمرا هلاک به شمشیر انتظار کند
اگرچه خاک شدم چشم آن هنوزم هستکه سرو قد تو از چشم من گذار کند
تو آفتابی و گر من غبار ره گردمهنوز میل تو هر ذره زان غبار کند
نه آنچنان بهلاک خود از غمم تشنهکه چاره ام بجز از تیغ آبدار کند
ز پاره های دل و قطره های خون جگرکنار من همه دم دیده لاله زار کند
در آفتاب جمال تو تیز اگر بیندسزای خویشتنم گریه در کنار کند
ز غم هر آبله خون که در جگر دارمصبا ببوی تواش نافه تتار کند
چنین که زلف توام روزگار برهم زدمگر که چاره من فخر روزگار کند
جهان لطف و کرم میر نجم دین محمودکه بر جهان کرم از لطف کردگار کند
ز کیمیای نظر سازدش عزیز چو زربخاک اگر نظر از چشم اعتبار کند
گر استقامت طبعش شود ممد حیاتبنای پر خلل عمر استوار کند
دهد خجالت دریا ز ابر رحمت بارچو دیگ مطبخ انعام او بخار کند
اگر چو ابر به دریا دلی گشاید کفحباب وار پر از در کف بحار کند
یگانه آ، تویی آن فخر روزگار امروزکه روزگار بذات تو افتخار کند
مراد شاه و گدا رنگ توامان گیرداگر عدالت طبع تو ضبط کار کند
غبار سوخته گر در تموز برخیزدهوای لطف تواش ابر نوبهار کند
حرارت غضبت گر اثر کند در خصمدلش پر آبله خون بسان نار کند
تو از جهان و جهان زیر منت تو که ابرز بحر خیزد و در بحر در نثار کند
صبا ز گلشن خلقت هزار نافه مشکز بهر عطر گریبان غنچه بار کند
تو شاهباز سفیدی و در شکار مرادهمای سدره نشین همتت شکار کند
چراغ راه اگر نور طاعت نبودکسی ز ظلمت عصیان کجا گذار کند
گر این چمن نه به سوی تو میوه یی آردتگرگ حادثه آن میوه سنگسار کند
زمانه بی ادبی راکه باتو بد بینداگر ادب کند او بچوب دار کند
دلیل تافتن دوزخ است اینکه عدوتاجل به مرکب چو بینه اش سوار کند
سپهر مرتبتا، مدحت توزان بیش استکه کلک بنده یکی شرحش از هزار کند
باهل بیت محمد که غیر تو اهلیبلطف کس نکند فخر بلکه عار کند
رهین نعمت اینخاندان بود زانروبشعر و مدحت این خاندان شعار کند
بغیر بنده این حضرت خداوندیکرا مجال که شعر تو بنده وار کند
نه من دوام حیاتت امیدوارم و بسکه این امید جهانی امیدوار کند
همیشه تاکه معطر دماغ غنچه و گلبخور مجمر خورشید تابدار کند
بقای گلبن عمر تو باد چندانیکه عمر نوح مگر شمه یی شمار کند