گنج

شمارهٔ ۲۰ - در ماتم و عزای حسین (ع) گوید

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: شگرفت۳۲ بیت
چرخ از شفق نه صاعقه در خرمنش گرفتخون حسین تازه شد و دامنش گرفت
گردون که سوخت ز آتش لب تشنگی حسینآن آتش بلاست که پیرامنش گرفت
بود از خطای چرخ که آهوی مشگباردر صیدگاه عمر سگ دشمنش گرفت
باد اجل بکشت چراغی که بر فلکقندیل مهر و مه ز دل روشنش گرفت
شب در عزای اوست سیه پوش صبحدمگویی که در گلو نفس از شیونش گرفت
در خون نشست ساکن نه مسکن فلکاز رستخیز گریه که در مسکنش گرفت
از داغ لاله بسوخت چنان لاله زین عزاکاتش ز داغ سینه به پیراهنش گرفت
یکقطره آب ابر بر آن تشنگان نریختزان بر زبان طعنه زدن سوسنش گرفت
روزم شب از عزای حسین است و روزگارزان است تیره روز که آه منش گرفت
آهم بسوخت خانه دل وین گواه بسدود سواد دیده که در روزنش گرفت
پر شد ز خون دیده من آنچنان فلککز خون هزار چشمه چو پرویزنش گرفت
بر اهل بیت و آل علی مرحمت نکردشمر لعین که لعنت مرد و زنش گرفت
سگ در قلاده شمر لعین است در جهانوین طوق لعنت است که در گردنش گرفت
از تاب برق قهر تن شمر کی رهدگر همچو نقش آینه در آهش گرفت
ای وای او که آتش خشم خدا چو شمعاز پای تا بسر همه جان و تنش گرفت
بد بخت هر دو کون شد از کودنی یزیدکاین راه ناصواب دل کودنش گرفت
زیر زمین ز مکمن غیبش عذابهاستتنه نه دست مرگ درین مکمنش گرفت
همسایه هم ز پهلوی او سوخت زیر خاکزان آتش عذاب که در مدفنش گرفت
خون حسین آنکه پی لعل و در بریختآن لعل و در شد آتش و در مخزنش گرفت
آن کو امان نداد بخون حسین و آلفریاد الامان همه در مامنش گرفت
این نور چشم شاهسواریست کآسمانکحل نظر ز گرد سم توسنش گرفت
شاهی که خرمن فلکش در کرم جویارزنده نیست بلکه کم از ارزنش گرفت
جای یزید در چه ویل است یا علیکافراسیاب خشم تو چون بیژنش گرفت
هرگز نخفت خون شهدان کربلاپرویز خون کوهکن جان کش گرفت
تن پیش تیر مرگ نهنگان بجان نهدماهی جگر نداشت که در جوشنش گرفت
او مرغ سدره بود نکرد التفات هیچبر گلشن جهان و کم از گلخنش گرفت
دنیا بهر صفت که بود آخرش فناستخوش آنکه چون حسن صفت احسنش گرفت
اهلی طمع بخرمن گردون چه میکنیبی خون دل دو دانه که از خرمنش گرفت
دل از متاع دهر ببر گر مجردیعیسی شنیده یی که بیک سوزنش گرفت
بشناس خویش را که بری ره بسوی دوستهرکس که در شناخت ره معدنش گرفت
یارب تو دستگیر که شخص ضعیف ماشیطان نفس در نفس مردنش گرفت
فریادرس تو باش که گر فتنه ره زندکی ره توان برستم و رویین تنش گرفت