گنج

بخش ۹۹ - خطاب به شاهنشاه ایران

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۸ بیت
بترس ای جهان جوی ایران خدایکه بعد از تو خیزند مردم به پای
بنالند از دست جور و ستمبگویند با ناله ی زیر و بم
که ایزد همی تا جهان آفریدکسی زین نشان شهریاری ندید
که جز کشتن و بستن و درد رنجگرفتن هم از کهتران مال و گنج
ندانست و آزرم کس را نداشتهمی این برآن آن برین بر گماشت
نه جان سپاهی ازو شاد گشتنه یک ذره زو کشور آباد گشت
نماند ایچ در ملک جایی درستهمه کار کشور ازو گشت سست
به کار رعیت نپرداخت هیچپرستید گه گربه، گاهی منیج
درین مدت سال پنجاه بازکه بر تخت می زیست با عز و ناز
همه جان مردم ازو شد غمیبه هر شعبه از ملک آمد کمی
خزینه تهی گشت و ملت گدازبیداد او دست ها بر خدا
سه نوبت شتابید سوی فرنگنیفزود او را به دل عار و ننگ
چو مست شکار است و محو خوشیکجا داند آیین لشکر کشی
نخواهیم بر تخت از این تخمه کسزخاکش به یزدان پناهیم و بس
کزین شه ستمکارتر کس ندیدنه از نامداران پیشین شنید
همه ملک ایران ازو شد به بادبه خاک آمد آن افسر کیقباد
خدایا روانش به آتش بسوزدل بنده ی مستحق بر فروز
وگر دادگر باشی ای شهریاربمانی و نامت بود یادگار
به نیکی بیارند یاد تو راپرستند مردم نژاد تو را
تن خویش را شاه بیدادگرجز از گور و نفرین نیارد بسر
اگر چند بد کردن آسان بودبه فرجام زو دل هراسان بود
الا ای شه نامدار کهنسزد گر زسعدی پذیری سخن
«نه در بند آسایش خویش باشکه خاطر نگهدار درویش باش»
«نیا ساید اندر دیار تو کسچو آسایش خویش خواهی و بس»
زمن بشنو این نکته شاها درستنباید شهی چون تو بیداد جست
تو را هست فرهنگ و رای و هنرندارد هنر شاه بیدادگر
که بیدادگری ز بیچارگ استبه بیدادگر بر بباید گریست
ز بیدادگر کیست بدبخت ترکه بیدادش آید به خود سخت تر