گنج

بخش ۱۰۰ - در مقام شرح حال گوید

تو تا باشی ای خسرو نامورمرنجان کسی را که دارد هنر
به ویژه که باشد ز روشن دلیبه جان دوست دار نبی و علی
یکی نامداری زایران منمکه خو کرده در جنگ شیران تنم
قلم دارم و علم و فرهنگ و راینژاد بزرگان و فر همای
به گاهی که آمد تمیزم پدیدروانم به دانش همی بد کلید
زگیتی نجستم به جز راستینگشتم به گرد کم و کاستی
همه خیر اسلامیان خواستمدلم را به نیکی بیاراستم
همه خواستم تا که اسلامیانبه وحدت ببندند یکسر میان
همه دوستی با هم افزون کنندز دل کین دیرینه بیرون کنند
مر اسلامیان را فزاید شرفنفاق و جدایی شود برطرف
در اسلام آید به فر حمیدیکی اتحاد سیاسی پدید
شود ترک ایران و ایران چو ترکنماند دوئی در شهان سترک
همان نیز دانندگان عراقبه سلطان اعظم کنند اتفاق
زدل ها زدایند این کینه زودنگویند سنی و شیعی که بود
وز آن پس بگیرند گیتی به زورزجان مخالف بر آرند شور
ابا چند آزاده مرد گزیننبشتیم بس نامه های متین
روانه نمودیم سوی عراقکه برخیزد از عالم دین نفاق
به نیروی دادار جان آفرینهمه بر نهادند امضا برین
به بخشید حسن اثر نامه هاکه، خام و نپخته نبد خامه ها
سپاسم زیزدان پیروزگرکه این نخل امید شد بارور
نوشتند زایران و هم از عراقکه از دل بشستیم گرد نفاق
همه جان فدای شریعت کنیمبه سلطان اسلام بیعت کنیم
گذاریم قانون بیگانگیبگیریم آیین فرزانگی
ازین پس همه کفر سازیم پستبیاریم گیتی سراسر به دست
کسی از سلاطین اسلامیانز عباسیان تا به عثمانیان
زسامانی و غزنی و دیلمیز سلجوق و خوارزمی و فاطمی
ز صدر سلف تا به گاه خلفموفق نگردید بر این شرف
مگر اندرین عصر کامد پدیدچنین طرح محکم ز رای سدید
گرت زین بد آید، گناه من استکه این شیوه آیین و راه من است
برین زاده ام هم برین بگذرموزین فخر بر چرخ ساید سرم
اگر شاه را بود حسی نهانمرا ساختی بی نیاز از جهان
وگر از مسلمانیش بود بهربه نیکی مرا شهره کردی به دهر
چو در خون او جوهر شرک بودزتوحید اسلام خشمش فزود
پشیزی به از شهریاری چنینکه نه کیش دارد نه آیین و دین
مرا بیم دادی که در اردبیلتنم را به زنجیر بندی چو پیل
زکشتن نترسم که آزاده امزمادر همی مرگ را زاده ام
کسی بی زمانه به گیتی نمردبمرد آنکه نام بزرگی نبرد
نمیرم ازین پس که من زنده امکه این طرح توحید افکنده ام
به گوش از سروشم بسی مژدهاستدلم گنج گوهر، قلم اژدهاست
پس از مردنم هست پایندگیکه جاوید باشد مرا زندگی
نصیب من آباد و تحسین بودتو را بهره همواره نفرین بود
پس از من بگویند نام آورانسرایند با یکدگر مهتران
که کرمانی راد پاکی نهادهمه داد مردی و دانش بداد
پس از سیزده قرن پر اختلافنمودار کرد او ره ائتلاف
به توحید دعوت نمود از دوییبه پیچید از کژی و جادویی
مرا آید از مشتری آفرینکه بودم فداکار دین مبین
درودم زمینو رسانند حورهم از آسمانم فشانند نور
به دوزخ بمانی تو تیره روانهمت لعنت آید زپیر و جوان
نشینند و گویند مردان رادبه نیکی نیارند نام تو یاد
که شه ناصرالدین بدی یار کفراز او گرم گردید بازار کفر
کسانی که توحید دین خواستندبدین مقصد قدس برخاستند
بیازرد و افسرد و از خود براندبه گیتی به جز نام زشتی نخواند
تو ای شه چنین راه دین سد مکنبه خیره همی نام خود بد مکن
که ناگه دلم را برآری زجایهمه دودمانت برآرم زپای
بگویم سخن های ناگفتنیبسنبم گهرهای ناسفتنی
که چون بود بیخ و تبار قجرچگونه به شام آوریدند سر
به تاتار بهر چه آمیختندزشام از برای چه بگریختند
مرا هست تاریخی اندر اروپبه قوت فزونتر زتوپ کروپ
مبادا که آن نامه افشان شودکه بیخ و تبارت پریشان شود
همان به که خاموش سازی مرازکینه فراموش سازی مرا