گنج

بخش ۸۰ - پادشاهی هرمز

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۴ بیت
پس از وی جهان جوی هرمزد شاهبر اورنگ شاهی نشست او به گاه
بدی مادرش دخت خاقان چینکه مهران ستا کرد او را گزین
جوانی بی آزرم و مغرور بودازو دانش فرهی دور بود
زتیبر که بد امپراطور رومهمی خواست کو را شود همچو موم
جهان جوی تیبر سپه برکشیدسوی شط بغداد لشکر کشید
سپهدار را بود موریس نامدر ایام هرمز بد او شادکام
هر آن دز که بگشود کسری زرومدگر ره گرفت او زآباد بوم
آذرمان که سردار ایران بدیبه هر جا پناه دلیران بدی
به کالینیه خورد از وی شکستهمه موقع و در برفتش زدست
تهم خسرو آن نامدار گزینبه ابرو درآورد از خشم چین
شکست اندر آورد بر رومیانولی خویشتن کشته شد زآن میان
به نزد دز مارتیریوپولیسبه رزم اندرون کشته شد مهبدیس
دگر ره به نیزیب برخاست جنگفراهاد را کشت هرکل به سنگ
وز آن روی خاقان چین و تتاربیاراست لشکر پی کارزار
دو ره صد هزار از سواران چینگذر داد بر خاک ایران زمین
چو آمد به نزدیک بحر خزرزایرانیان جست راه گذر
فرستاد هرمز به جنگش سپاهورارام چوبین بر او بست راه
ورارام بشکست ترکان همهکه او بود چون گرگ و ایشان رمه
همان ساوه را کشت هم چون چکاوزخاقان بسی باژ بگرفت و ساو
فرستاد آن تاج و آن گوشواربه نزدیک سالار ایران دیار
شه نامور گشت ازو سرفرازبه پیکار رومش فرستاد باز
به لازیک آمد ورارام گردکه بر رومیان آورد دستبرد
چو آمد به نزدیک رود ارسابر رومیانش نبد دسترس
برو تاخت رومن سپهدار روممگر اخترش گشت در جنگ شوم
ازین گشت شاه جهان خشمگینکه رومن گشاده است بر وی کمین
فرستاد بهرش لباس زنانابا چند تن نای و بربط زنان
چنین گفت بهرام یل با سپاهکه خلعت بدین سان فرستاده شاه
ز تخت کیان بود شه ناامیدسیه روز او از من آمد سپید
به بهرام گفتند ایرانیانکه ما خود نبندیم ازین پس میان
چو ارج تو این است نزدیک شاهنخواهیم هرمزد را پادشاه
جهان جوی را بد زنی چنگ زنشد و مشورت خواست از رای زن
بدو گفت دیهیم ایران تراستجهان از تو دارد همی پشت راست
دگرگونه شد حال آن نامورمنش دیگر و گفت و پاسخ دگر
بسر اوفتادش هوای مهیبیاراست دیهیم و گاه شهی
مگر خان توران به شه نامه کردشکایت زبهرام خودکامه کرد
فرستاد سارام را پادشاهکه تا کار بهرام سازد تباه
سپهبد بگفتا که در پای پیلبسایند او را چو دریای نیل
وزان پس به هرمز یکی نامه کردهم از نوک خنجر سر خامه کرد
یکی سله از خنجر انباشتهیکایک سر تیغ برکاشته
فرستاد از ایدر بر شهریارپراکنده بر کرد هر سو سوار
بدان تاز شه نامه ای در نهاننیاید به نزدیک کارآگهان
بفرمود پس چاره ی نو کننددرم سکه بر نام خسرو کنند
همی خواست تا بر سر شهریارسر آرد مگر بی گنه روزگار
خودآگاه نی خسرو از این خبرچو بشنید بگریخت زآن تاجور
از آن سوی بهرام یل با سپاههمی داشت آیین شاهی نگاه
همه لشکر شاه گردن فرازکه رفتند از ایران سوی روم باز
زهرقل چو گشتند ایشان ستوهبه بهرام پیوسته شد آن گروه
که از بیم هرمز نبدشان امانمبادا سر آرد برایشان زمان
پس آنگاه آیین کشسب سوارابا لشکر آمد سوی کارزار
که بهرام را باز آرد به راهویا خود سرش را برد نزد شاه
شبانگه به لشکر گهش کشته شدمگر اختر شاه برگشته شد
سپاهش به بندوی گشتند جفتکه او بد بگستهم یار نهفت
که این هر دو خالوی خسرو بدندهوادار شه زاده نو بدند
زدیده بشستند آن هر دو شرمسوی شاه رفتند با خون گرم
جهان جوی بندوی و دیگر سپاهنکوهش گرفتند بر پادشاه
همان از سرش تاج برداشتندز تختش نگون سار برکاشتند
ابا آهن تافته چون چراغبه چشمان هرمز نهادند داغ
وزآن پس ببردند پرویز رانکو روی شاه دلاویز را
نشاندند او را به تخت مهیبرفتند پیشش بسان رهی
غمی بود خسرو زکار پدرنهانش پر از درد و خسته جگر
می خوشگوارش فرستاد پیشخورش های شیرین ز اندازه بیش
برنده همی برد و هرمز نخوردزخسرو دلش بود پر باد سرد
بگفتند او را سران سپاهپرستش نیاریم ما بر دو شاه
برفتند گستهم و بندوی نیزبکشتند شه را به شمشیر تیز