گنج

بخش ۷۳ - پادشاهی پیروز

زهرمز چو پیروز دل شاد شدروانش ز اندیشه آزاد شد
بیامد به تخت مهی بر نشستهمان دست کهتر برادر به دست
یکی خشک سالی بیامد پدیدکه کس در جهان روی سیری ندید
به هامون درآمد شه نام دارهمی خواست از دادگر زینهار
چو زین گونه شد شاه با آفرینبیامد یکی ابر در فرودین
همی در ببارید بر خاک خشکهمی آمد از بوستان بوی مشک
چو پیروز ازین روز تنگی برستیکی شارسان کرد جای نشست
که یادان فیروز بد نام اواز آن جا برآمد همه کار او
در این روز گویند پیروز رامکه پیروز آن جا بشد شادکام