گنج

بخش ۶۸ - پادشاهی کسری پسر اردشیر

چو شد یزدگرد از جهان کهننمودند هر سو مغان انجمن
نخواهیم گفتند بهرام رادلیر و سبکسار و خودکام را
که بدکار و بد کیش بودش پدربه دل کیش ترساش بودی مگر
یکی شاهزاده بد از اردشیرکه کسری بدی نام آن مرد پیر
بر اورنگ شاهیش بنشاندندبه شاهی بر او آفرین خواندند
چو آگاهی آمد به بهرام بازبه ایران زمین کرد یک ترکتاز
بزرگان نهادند پیمان برینکه بهرام و کسری بجویند کین
زبیشه دو شیر ژیان آورندهمان تاج را در میان آورند
کسی کو نشیند میان دو شیرگواراست شاهی بر او همچو شیر
ببردند شیران جنگی کشانکشنده شد از بیم چون بی هشان
بشد تند بهرام و افسر گرفتجهانی بدو مانده اندر شگفت
بر او حمله کردند شیران به کینبه شمشیر پردخت از ایشان زمین
بزرگان بر او گوهر افشانده اندبر آن شاه نو آفرین خوانده اند