بخش ۶۳ - پادشاهی شاپور ذوالاکتاف
پس از شاه بروی درم ریختندبه مشگوی تاجی بیاویختند
چو ماهی دو بگذشت بر آن پرییکی کودکی زاد چون مشتری
نهادند شاپور نامش مهانازو خرمی یافت روی جهان
نشاندند او را به گاه پدربه گهواره اش بسته دیهیم زر
یکی موبدی بود شهروی نامهمی کرد دستوری او تمام
چنین تا برآمد بر این هفت سالبرافروخت شاپور فرخنده یال
به خردی سخن های شاهانه گفتکه موبد بماندی ازو در شگفت
یکی پل به بغداد بنیاد کردکه جان های مردم همه شاد کرد
به خردی بیاراست کار سپاهبیفزود بر لشکر رزم خواه
یکی جنگ کرد او بقوم عرببه طایر سرآورد روز طرب
هر آن جا عرب یافتی ای شگفتزدو دست او دور کردی دو کتف
از این رو ذوالاکتافش آمد لقبکه از مهره بگشاد کتف عرب
چو خاک یمن را سراسر بتاختیکی لشکر گشن آماده ساخت
همی کرد آهنگ قیصر برومکزو باژ بستاند آباد بوم