گنج

بخش ۶ - سبب نظم کتاب

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۸ بیت
مرا گفت دستور فرخنده رایکه این راز سربسته را برگشای
کنونت که امکان گفتار هستبه تاریخ دانان سروکار هست
همان به که تیغ قلم برکشیبه تاریخ پیشین قلم درکشی
فشانی بر افسانه ها آستیننویسی یکی نامه ی راستین
ز تاریخ یونان و کلدان و رومز آثار ویران و آباد بوم
فراز آوری نامه ی شاهوارکه ماند به گیتی زما یادگار
به هر کار یاری نمایم تو راهمی دوستی برفزایم تو را
مرا داد ازین گونه چندان نویدکه شد جان من سر به سر پر امید
دل من بدان گفته ها گرم شدروانم پر از شرم و آزرم شد
چو یک سال بردم درین کار رنجبه پایان شد این نامبردار گنج
اگر چه به نظمم نبد دسترسکه چون شاهنامه نگفته است کس
بیفکندم از نثر طرحی عظیمکه پیدا نماید صحیح از سقیم
به نیروی یزدان پیروزگریکی گنج آراستم پرگهر
ز زند و اوستا و از پهلویفراز آوریدم به طرز نوی
ز آثار آنتیک و خط کهننیاورده نگذاشتم یک سخن
چو آمد به بن این کهن داستانبنامیدمش نامه ی باستان
چو دیباچه اش را بیاراستمزهر چاپلوسی بپیراستم
به جز ناظم الدولهنامی دگر در آن جا نبردم ز یک نامور
گمانم چنین بد که پاداش ایننبینم به جز توشه و آفرین
یکی مرد بد زشت و شوم و پلیدکه رویش سیه بود و مویش سپید
فرومایه را نام ناپاک بودبد اندیش و بی شرم و بی باک بود
همی زشت راندی سراسر سخنورا بی سبب گشت دل زمن
همه مقصدش بود از آن سر به سرکه از من خورد چند دینار زر
نداند که بی زارم از آن روشکه نفرین بر او باد و بر اخترش
گرانمایه دستور آزاده مرددلش بی جهت از من آمد به درد
به گفتار آن مرد ناپاک شومبر شاه ایران و خونکار روم
چون او نامور مرد والا نژادزمن کرد گفتار ناخوب یاد
مرا خود بدآیین و بد کیش خواندبدم شیر نر او مرا میش خواند
از این گفته او را نبد هیچ سودبه جز آن که بر شهرت من فزود
من از وی نراندم سخن بر بدینکو داشتم شیوه بخردی
در آخر پشیمان شد از گفت خویشمرا خواست کش باز آیم به پیش
نرفتمش پیش و نکردم نیازکه درویش را خوش بود کبر و ناز
چو از روم شد سوی ایران زمینبرادرش آمد شدش جانشین
خردمند و باهوش و با رای بودولیکن نشستن نه بر جای بود
خطا را نکردی جدا از صواببه نشناختن مرد عالی جناب
به گاهی که از من ز نزدیک و دوربه روم اندر انداخت آشوب و شور
بر شاه رفت و سخن ساز کردبه گفتار بد از من آغاز کرد
نگویم که شه گشت بد دل زمنولی کردش اغفال گاه سخن
نمودند تسخیرم از پایتختبه سوی طربزون کشیدیم رخت
ایا چند تن دیگر از زادگانجهاندیده مردان و آزادگان
درین ساحل خوش هوای گزیننیامد مرا هیچ خوش تر ازین
که نظم آورم نامه ی مختصرز تاریخ ایران به طرزی دگر
به نام همایون عبدالحمیدکز او هست آثار نیکو پدید
شهنشاه با فر و با عدل و دادیکی نغز دیباچه سازم گشاد
چو فردوسی آن مرد بی یار و جفتکه شهنامه بر یاد محمود گفت
ولیکن بترسم که او را هجاسپس بایدم گفت از التجا
همان به که زین گفته ها بگذریمسخن ها ز جمشید و کی آوریم
خنک آنکه دل ها زخود کرد شادکه نامش به نیکی بیارند یاد