بخش ۱۰۱ - افتخاریه در مقام تحدیث نعمت گوید
ندیدی تو این خامه ی تیز من؟نیندیشی از کلک خونریز من؟
که من از سنان قلم روز کینبدوزم بلند آسمان بر زمین
هم از نیروی کلک آتش فشانشرار افکنم در دل بد نشان
مرا خامه ای هست خارا شکافکه نوکش شکافد دل کوه قاف
همان از سخن های با آب و تابزبانم بسوزد دل آفتاب
مرا هست کلک سیاسی صریرکه آوای او بگذرد از اثیر
چو آرم سوی خامه ی تیز دستبه البرز کوه اندر آرم شکست
مرا هست آثار آفاق شوبمرا هست بازوی نامردکوب
چو من نیزه ی خامه سازم شلالبلرزانم آن دستگاه جلال
فرازم اگر اژدهای بیانچو موسی کنم غرقه فرعونیان
مرا هست طبعی چو چرخ بلندفشاند فروغ و رساند گزند
من آنم که هنگام نطق و خطاب«کنم کوه آهن چو دریای آب»
بیفروزم از خامه یک لکتریککه در جان شه افکند تاک و تیک
یکی شعله از کلک افروختمتن ناصرالدوله را سوختم
من از اژدهای قلم آن کنمکه بر تو دل چرخ بریان کنم
منم کوه آتش فشان سخنبه من تازه شد داستان کهن
شهابی فشانم اگر از بنانبسوزم همه جان اهریمنان
من این شاعران را نگیرم به چیزنیرزد به من شعرشان یک پشیز
که تاب و توان از سخن برده اندیکی سفره ی چرب گسترده اند
گر این چاپلوسان نبودی به دهرنمی گشت شیرین به کام تو زهر
تو کلک سیاسی کجا دیده ای؟که بانگ چنان خامه نشنیده ای
به بینی کنون کلک بیسمارکیهمان دبسکور و کلی آرکی
مرا از شمار دگر کس مگیرتو سیمرغ را هم چو کرکس مگیر
ابا چرب گویان نباشم به همکه من کوه آهن بسوزم به دم
نترسم من از بانگ باد و بروتزجا برکنم ریشه ی دیسپوت
چو بر باره ی نثر گردم سواربرآرم من از جان دشمن دمار
وگر رزم پیلان برآرم بسیجالاغ الملک را نگیرم هیچ
فروغ بیانم فروزد جهانصریر بنانم بسوزد نهان
بباشد سخنهای من رعد و برقکه سیل دمان آورم سوی شرق
مبادا که آذرگشسب دلمدمد از دم اژدهای قلم
سراسر جهان را بهم بر زندهمه بیخ نامردمان بر کند
«ازین گفتم این شعرهای بلندکه تا شاه گیرد ازین نامه پند»
دگر مردمان را نیازارد اوهم آیین شاهی نگهدارد او
کسی را که باشد فداکار دیننیازارد از خویشتن این چنین
نگر تا چه گوید سخنگوی بلخکه باشد سخن گفتن راست تلخ
هر آن کس که آهوی شاهان بگفتهمه راستی ها گشاد از نهفت
همیدون به جانست او را خطرمگر شاه باشد بسی دادگر
من از بهر ترویج آیین خودفدا کرده ام جان شیرین خود
از آن روی دادم سر خود به بادکه تا خود نباشم به بیگانه شاد