گنج

بخش ۲۳ - بردیای دروغی- گوماتای غاصب

سوی پارس شد عازم شهر خویشکه شاید بماند باَئین و کیش
بیامد همی تا سوی شهر شامبگفتند روزت دگر گشت ، شام
ندانی که در جای تو بردیانشسته است برتخت کمبوجیا
بزد صیحه و مات شد زین خبرکه کشتم برادر نمانم اثر
مگر روح او باز آمد بدهرکه از تخت و تاجش رسیده است بهر
چه گوئید؟ این حرف بیهوده چیست؟ببینید این بیخرد را که کیست؟
سه سال است تا بردیا مرده استهمه رخت از این جهان برده است
چو معلوم شد آن مغ بی حیاکمک کرده در کشتن بردیا
بجز شاه و او کس نبودش خبرکه شد بردیا زین جهان رهسپر
چو شه رفت در مصر و شد چند سالمغ بدنهاد آمدش کج، خیال
بخود گفت جز من کس آگاه نیستبراین راز آگاه جز شاه نیست
که شه کشته آن بردیای جواننمانده از او هیچ نام و نشان
چه بهتر کازین راز پنهان شاهبدست آوردم کشور و تخت و گاه
برادر یکی دارم از روزگارخردمند و دانا و والاتبار
که در چهره چون بردیا باشد اوبدان برز و بالا و آن رنگ و رو
بگویم بمردم که این بردیاستهمی پور شاهست و خود پادشاست
سفر بوده امروز باز آمده استهمی تخت را بر فراز آمده است
بدین فکر، دستان و نیرنگ زدمغی تکیه بر تخت و اورنگ زد
همه شاد گشتند از این خبرکه چون بردیا بود نیکو سیر
لباس شهنشاه در بر نمودسر و افسر خویش زیور نمود
گمانشان که خود بردیا آمده استبسر افسر خسروانی زده است
بشاهی بر او خواندند آفرینگرفتند دور ورا چون نگین
همه سر بفرمان نهادند پیشنبدشان دریغ از سرو جان خویش
چهار و سه مه پارس را شاه بودکه چون بردیا بر سر گاه بود