بخش ۱۶ - فتح بابل
چو شد سال تازه بیامد بهارجهان گشت خرم چو نیکو نگار
بفرمود کورش که سان سپاهببینند و جنبند زان جایگاه
به تسخیر بابل چو مامور گشتبفرمود لشکر رود سوی دشت
چنین گفت شاهنشه نامداردگر باره داریم ما کار زار
کنون باید آهنگ بابل کنیمببابل یکی فتح قابل کنیم
بگفتند کای شاه فرمان تراستفلک گر بحکمت نهد سر رواست
گذر کرد از رود دجله سپاهسوی ملک بابل گرفتند راه
سوی کلده آمد سپهدار شاهابا صد هزاران گزیده سپاه
نبونید نام شه کلده بودز طغیان کورش بس آشفته بود
نه یارای جنگ و نه پای فرارنه سردار جنگی نه خود هوشیار
بکورش بگفتند کای پادشاهیکی ژرف رود است دربین راه
بفرمود کورش ندارید باکببندید دل را به یزدان پاک
چو حاضر شدند آن سپاه دلیرکمر بسته بازو گشاده چو شیر
بخوبی گذر کرد جمله سپاهبیک حمله شد شهر بابل تباه
نبونید تسلیم آن شاه شدپیاده روان سوی در گاه شد
چو شاه جوان کوروش دادگرنبونید را دید حال دگر
بگفتا نبونید دل شاد دارتن از رنج و غم یکسر آزاد دار
سپاهم نه غارت نه ویران کندنه ظلمی که دلها پریشان کند
رعیت همه در پناه منندسپاهت همه چون سپاه منند
یکی مرد باهوش و بارای و دادبدو پادشاهی بابل بداد
نشاید دلی از تو درغم شودنه از ملک بابل دهی کم شود
اگر بشنوم ظلم و عصیان توبر آرم دمار از سرو جان تو
بهرجا خرابی تو آباد کندل بابلی را ز خود شاد کن
ز دهقان زیاده مخواهید باجکه ویران شود مملکت از خراج
چو دستور داد آن شه دادگربفرمود لشکر بجنبد دگر