بخش ۱۵ - فتح لیدی
از آن پس به لیدی بیاورد رویشهنشاه کورش که بد نامجوی
شه لیدیا بد کرزوس نامجهان بود وی را همیشه بکام
هم از آسیا قسمتی داشتیببحر اژه رتبتی داشتی
هم از رود ها لیس تا شهر ساردبفرمان آن شاه گردن نهاد
خبر از فتوحات کورش شنیدچو تسخیر ماد و سکاها بدید
بفرمود لشکر بیاراستندجوانان جنگی همه خواستند
بگفتا که کورش جوانست و خامگمانش که عالم بگیرد بکام
چنان راه را تنگ سازم بروکه بهرش نماند دگر آبرو
مرا هست چون لشکر بیشمارسران و سپه را ز چندین هزار
که هم گنج هست و سلاح و کمرسر سر کشان اندر آرم به بر
بدوزم دهانشان به تیر خدنگبسوزم همه لشکرش را بجنگ
خود و لشکرش را بیارم به چنگچو ماهی که آید بکام نهنگ
وزیری ز لیدی به نرمی نهانبگفتش که کورش شه نوجوان
نه بینی جهانش بکام آمده استجوان است و جویای نام آمده است
تو با او نداری در این جنگ تابنبیند کسی همچو شاهی بخواب
برآشفت کرزوس و گفتا که بسمن او را نخواهم شمارم بکس
یکی بچه کو پروریدش شباننباید شود حکمران جهان
نهانی بخود گفت کاین رای نیستمرا با چنین شاه خود پای نیست
رسولی ببابل فرستاد و گفتکه با تو بگوییم راز نهفت
وزان سو بمصر او فرستاد کسبر شاهشان داد پیغام بس
که اینک یکی کودکی بیخبرگرفته است از ماد تا باختر
سوی لیدی اینک شده رهسپارخود و افسران سپاه و سوار
من اکنون بجنگش پذیره شومامید است در جنگ چیره شوم
ولیکن چو کورش مرا کرد پستبگیرد همه ملک لیدی بدست
از آن پس بتازد بسوی شماکند واژگون تخت و کوس شما
بنا بودیش گر که پیمان کنیمخود و لشکرش جمله بیجان کنیم
بپاسخ بگفتند رو سوی جنگاز آن پس بیاییم ما بیدرنگ
چو شد مطمئن از دو شاه بزرگبشد عازم جنگ شاه سترگ
یکی نامور از سران سپاهبفرمود گردد روانه براه
رود تا بیونان ابا سیم و زرسپاهی کند جمع از بحر و بر
که با سیم جمع آورد لشکریسپه چون فزون گشت فتح آوری
سواره ابا اسب تازی نژادبیونان نرفت او بیامد بماد
بر کورش آمد زمین بوسه دادبگفتا که شاها دلت شاد باد
همی آمدم تا بگویم سخنز گرزوس و بابل هم از انجمن
سه شاه و سه دولت همه سر بسربکین و بجنگ تو بسته کمر
کنون من بیونان شوم رهسپاردهم گنج و لشکر بیارم بکار
بخندید کورش ز گرزوس گفتکه این شه برون کرد راز نهفت
خودش سست و سرباز او سست ترکه لشکر بجوید ز کوه و کمر
شنیدم که لیدی بسی با صفاستهمی پایتختش خوش و دلگشاست
بود شهر زیبا و بس باشکوههمی پر ز نعمت همی پر گروه
ز ایزد چنان خواهم آن دادگرسپارد بمن لیدیا سر بسر
کنم کشور آباد با عدل و داددل مردمانشان نماییم شاد
سپهدار اجازت گرفت و برفتسوی ملک یونان به تندی بتفت
سپس شاه خود افسرانرا بخواستبگفتا که لشگر نمائید راست
چو فردا شود روی گردون سپیدبه لیدی بتازیم ما با امید
چو شد نیمه شب گاه بانگ خروسبگویید لشکر نوازند کوس
بشب تا سحر لشگر آراستندسحر شد سلاح و سپر خواستند
سواره پیاده همه صف بصفهمان پرچم مادشان بد بکف
بفرمود تا اسب شه زین کنندز لیدی دگر جستن کین کنند
از آن روی کرزوس سان سپاههمی دید و گفتا که فردا بگاه
سوی لشگر ماد حمله بریمبکورش بتازیم و نام آوریم
پس از ما شه مصر آید بجنگبکورش نمائیم ما عرصه تنگ
بفرمان گرزوس لشکر ز گاهبر آمد خود و افسران سپاه
گذشتند از رود هالیس زودسوی ماد رفت آن سپه هر چه بود
بکورش بگفتند لشکر رسیدز گرد سپه دشت شد ناپدید
بفرمود صف ها بسازند راستبه بینیم تا سربلندی کراست
یکی پارسی افسر نامداربیامد بمیدان سوی کارزار
بگفتا منم نامدار دلیربگاه نبردم چو یک نره شید
بفرمان کورش شه نامدارز گرزوس و لیدی بر آرم دمار
چو بشنید گرزوس حمله ببردبر آن افسر نامبردار گرد
از آن رو هرا پاک فرمان بدادکه ای نامداران ایران و ماد
یک امروز مردانه جنگ آوریدسر دشمنان را به چنگ آورید
دلیران همه نعره برداشتندبدو دست تیغ و سپر داشتند
چکا چاک شمشیر و پولاد گرزبروی سر و سینه و یال و برز
زمین پر ز خون شد هوا تیره گشتفلک بر چنین جنگ خود خیره گشت
به شب دست از جنگ برداشتندنه بر سر کلاه و نه سر داشتند
بسی مرد از لیدیان کشته شدبخاک و بخون لشگر آغشته شد
بگفتند گرزوس پس برنشستسپاهش فراری شد از کوه و دشت
برفتند یکسر سوی شهر ساردنبودند از آن جنگ مسرور و شاد
بفرمود کورش هرا پاک راوزیر خردمند دل پاک را
که تا جمله یک هفته راحت کنندبچادر سپاه استراحت کنند
از آن سوی گزروس آمد بسارددلی پر ز کینه سری پر ز باد
گمان کرد کورش عقب سازدشز هالیس آید بیازاردش
چو چندی گذشت و نیامد سپاهبگفتند کورش نیاید ز راه
زمستان و باران و برف و تگرگنیاید دگر بی جهت سوی مرگ
دل خویش شه این چنین شاد کردسپه را همه یکسر آزاد کرد
از آن روی کورش پس از چند روزبفرمود با لشگر کینه توز
که باید سوی لیدی آریم روچو گرزوس باشد بسی جنگ جو
دگر باره آید در این پهن دشتهم از رود هالیس خواهد گذشت
سحرگه چو برخاست بانگ خروسز هر سو برآمد غریوی ز کوس
بنه بر نهادند و بستند بارسوی شهر لیدی همه رهسپار
ز هالیس بگذشت شاه و سپاهکه بر شهر تازند از گرد راه
بر آشفت گرزوس از این خبربگفتا مرا بد بیامد بسر
بفرمود با افسران سپاهکه در دشت شرقی به بندید راه
سر راه کورش بگیرید سختنه بیند دگر چشم او روی تخت
چو آمد سپاه شه نامدارخود و صد هزاران سپاه سوار
سواران لیدی صف آراستندهمی هم نبرد از طرف خواستند
دلیری بیامد ز ایرانیانبکین آنچنان تنگ بسته میان
بگفتا هم آوردت آمد بجنگز ترکش بر آورد تیر خدنگ
بلیدی یکی تیر باران گرفتگمانش کمین سواران گرفت
هم از ضرب شمشیر و گرز و سنانسپه بر زمین همچو برگ خزان
چو گرزوس خود بخت بر گشته دیدسران سپه را همه کشته دید
بشد خود سوی سارد با هر که بودکه شاید که دروازه بندند زود
تعاقب نمودند ایرانیانگرفتند آن شهر را در میان
بفرمود گرزوس با مهترانکه آتش فروزید خود بیکران
من این زندگانی نخواهم دگرچو بینم که بردند تاج و کمر
نخواهم زن و کودکانم به بندگرفتار آیند و رنج آورند
به آتش بسوزم خود و خانه امنبیند دگر غیر ویرانه ام
از آن سوی کورش شه شیر گیربشد حمله ور باسپاه دلیر
بکوبید هم برج و باروی شهرتو گویی جهان شد گرفتار قهر
بگفتند گرزوس آتش فروختخود و کودک و خاندانش بسوخت
بزد اسب و آمد بمیدان شهرکه گرزوس ز آتش همی خواست بهر
بفرمود کان آتش شعله ورزدند آب و خاموش شر سربسر
بفرمود کورش که ای شهریارچرا آتش افروختی نابکار
نپرسیدی از سروران و شهانز آتش منم بیشتر مهربان
نه من شاه بیداد و بی دانشمکه آزرده سازم شهی یا کشم
نسازم اسیر و نه غارت کنمنه بر کس نگه با حقارت کنم
تو هستی گرامی و بس محترمقدم بر ندارم بسوی حرم
چو گرزوس بشنید بس گشت شادبگفتا که شاها دلت شاد باد
ندیدم چو تو شهریاری بزرگبعهد تو یکجا رود میش و گرگ
از این پس مرا سر بفرمان تستدگر جان و مال و سرم زان تست
بگفتا تو بر جای خود باش شاههمه ساله باجت بیاید بگاه
پس آنگاه کورش شهنشاه شدبگیتی فزون از فر و جاه شد
ز تسخیر لیدی چو پرداخت شاهبگفتا که لشکر بر آید براه
بتازید بر آسیای صغیرمهاجر نشینان خرد و کبیر
که آنان ز یونان تمامی بدندبه گردن کشی دزد نامی بدند
مسخر نمود آسیای صغیرشهنشاه دهقان نواز کبیر
وزان پس به ایران نهادند رویخود و با هرا پاک لشکر دوسوی
یکی شهر برساخت کورش بدشتکه چشم فلک خیره زان شهر گشت
ز کارون بد آبشخور شهر شاهکه ایوان و قصرش زدی سر بماه