گنج

بخش ۱۳ - فتح ماد

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۰۱ بیت
از آن پس سران سپه را بخواستبگفتا که لشکر بسازید راست
در گنج بگشاد کورش چنانبروی سواران، دلیران، یلان
ز زرّ و ز سیم و کلاه و کمرز شمشیر و پولاد و گرز و سپر
ز تیر و ز ترکش ز تیغ و تبرز زوبین و از نیزه تیز سر
هم از پرچم و نای و هم بوق و کوسبکی لشکری ساخت هم چون عروس
بفرمود کامشب به بانگ خروسزهر سو بکوبید بر طبل و کوس
چو آوای نای و تبیره بگوشبیامد سپه جملگی در خروش
نهادند رو چون سوی شهر مادباژید هاک این خبر کس بداد
که آمد سپاهی برون از حسابدریغا که ماد است اینک بخواب
سر آن سپه کورش نوجوانچو بختش جوان بود و رأیش جوان
چو بشنید آژید هاک این خبربگفتا که آمد زمانم بسر
بگفتا هرا پاک آید برمبه بیند چه آورده او بر سرم
هرا پاک آمد زمین بوسه دادبگفتا که شاها دلت شاد باد
چرا رنجه گشتی تو از این خبرهمت لشکر و هم کلاه و کمر
بسازم سپاه و پذیره شومیقین است در جنگ چیره شوم
جوابش چنین گفت آژید هاکببر لشکر از جنگ منمای باک
در گنج بگشا ز زر و گهرهر آنچه که بایست همره ببر
هرا پاک گفتا که فرمان برمهر آن امر کردی بجا آورم
چه بر گشت فرزانه از پیش شاهرژه بر کشید و روان شد براه
چو نزدیک کورش رسید آن سپاههرا پاک گفت ای دلیران شاه
یک امشب در این دشت راحت کنیدبچادر همه استراحت کیند
سپس کفت ای نو گلان وطنمن اینک شما را بگویم سخن
شنیدم من از موبد موبدانز اختر شناسان و هم بخردان
که کورش شود شاه بر این جهانشود سرور سروران و مهان
جوانی است با دانش و با هنرسزد گر ببندیم پیشش کمر
که آژیدهاک است بی رحم و باکنموده همه ماد یک مشت خاک
چرا بهر او جانفشانی کنیمفدا کاری و جان ستانی کنیم
کشد بی سبب او جوانان مابآتش بسوزد دل و جان ما
بگفتند رأی تو را کمتریمز رأی و ز فرمان تو نگذریم
همه دیده ها پر نم و سینه چاکبگوییم نفرین آژید هاک
همه یک دل و رأی فرمان بریمز فرمان تو لحظه ای نگذریم
چو شب شد هرا پاک خود بی سپاهپیاده بیامد به درگاه شاه
نه بر سرْش خود و نه بر تن زرهنه آلات جنگ و نه بند و گره
بیامد بکورش سلامی بدادبگفتا شها ملکت آباد باد
چو فرمان دهی ما سپاه توایمههه یکسره در پناه توایم
چو بشنید کورش دلش گشت شادسران را همه بهترین جای داد
بگفتا هرا پاک جانم ز تستهمان جسم و روح و روانم ز تست
هرا پاک گفتا که ما کهتریمز رای و ز فرمان تو نگذریم
همه لشکر ماد تسلیم شدشه ماد بی چاره در بیم شد
چو بشنید آژید هاک این خبرجهان شد بچشمش جهانی دگر
بفرمود لشکر بیاراستندسلیح و سنان و سپر خواستند
ز کاخ شهی رخت بیرون کشیدسراپرده را سوی هامون کشید
همان پرچم ماد بالای سربکوبید و آمد بجنگ پسر
بکورش بگفتند آمد سپاهزمین شد ز گرد سواران سیاه
بفرمود لشکر به هامون کشندهمه لشکر ماد در خون کشند
بزد اسب و بیرون شد از گرد و خاکبگفتا که ای شاه آژید هاک
مرا باتو جنگ است نی با سپاهنه باید که کشته شود بی گناه
به لشکر بفرمود آژید هاکبه پیکان و پر افکنیدش بخاک
بزد کوس و لشکر برآمد ز دشتتو گفتی جهان سر بسر تیره گشت
ز خاک و ز خونی که آمد بجوشهوا قیرگون شد زمین سرخ پوش
وزانسو هرا پاک چون حمله بردهمه لشکر ماد را کرد خرد
چو کورش نیا را، میان سپاهبدیدش سیه کشته از گرد راه
بزد اسب و آمد بنزدیک اوکه تا در برد جان تاریک او
بینداخت آن خسروانی کمندسر شاه ماد اندر آمد به بند
کشیدش ز اسب و بزد بر زمینبگفتا که ای شاه با آفرین
فکندی یکی کودکی را بکوهکه شاید زدستش نگردی ستوه
نکردی تو فکر جهان آفرینکه او زنده دارد مرا در زمین
چو مادی شه خویش را دستگیربدیدند گشتند از جنگ سیر
همه افسرانشان پیاده دوانبپابوس کورش شه نوجوان
بخاک اوفتاده امان خواستندگذشت شه نوجوان خواستند
بفرمود کورش شه دادگرمرا با شما جنگ نبود دگر
منم با شما مهربان چون پدربصلح و بجنگ و براه و سفر
شما یکسره در پناه منیدشما افسران سپاه منید
دگر گفت او، ای نیای سترگتو پیری جهاندیده ای و بزرگ
کنون باش مهمان بر دخترتمنم همچو فرزند در کشورت
نیا را روانه سوی پارس کردکه آساید از رنج راه و نبرد
هرا پاک آمد سوی شهریاربگفتا که ای خسرو کامگار
اجازت بده من روم سوی ماددهم مژده از شاه با عدل و داد
بفرمود کورش برو شاد باشز رنج و ز غم دیگر آزاد باش
هرا پاک با لشگر خویشتننهادند سر جمله سوی وطن
بفرمود آئین به بندند شهرهم از شادمانی بجویند بهر
خود و لشکر و افسران سپاهبکورش پذیره شدندی براه
بفرمود از شهر تا پهن دشتز نیزه یکی طاق سازند و هشت
سر راه او شمع افروختدبدشت عود و عنبر همی سوختند
همه افسران با کله خود و پرسواره زره پوش و زرین کمر
بفر و شکوهش پذیره شدندابابوق و کوس و تبیره شدند
چو آمد به شهر آن شه دادگرنمودند شادی همه سر بسر
بیامد به تخت شهی بر نشستبفرمود کی مردم حق پرست
امیدم چنان است از کردگارکه باشم شهی عادل و رستگار
همه سر نهادند روی زمینبشادی بر او خواندند آفرین
پس آنگه بفرمود هر پاک راکه آرد شبان گهر پاک را
بفرمود کورش به مرد شبانکه بودی تو بامن بسی مهربان
نکردم فراموش رنج شمادهم در عوض پاس گنج شما
بفرمود کورش بیارند زرشبان را بریزند زر تا کمر
بفرمود دیگر شبانی مکندگر گله را پاسبانی مکن
برو شاد خوش باش با دایه امهمیشه بمانید در سایه ام
بدو قریه ای داد آباد و پاکپر از چشمه آب پر باغ و تاک
بفرمود هر ماه یک بدره زربیا تو ز گنجور بستان دگر
شبان بادلی خوش زمین بوسه داددعا گوی شه گشت هر بامداد
چو شد کارها جمله آراستههمه مملکت گشت پیراسته
شهنشاه کوروش به یزدان پاکچنین گفت : کای داور آب و خاک
خدایا منم کمترین بنده اتیکی طفل زار و پرستنده ات
ز بند بلایم تو کردی رهارهانیدیم از دم اژدها
شبانرا تو گفتی که پروردیمزنش شیر از مهر جان دادیم
تو فرمان بدادی به آژید هاککه از کینه من دلش گشت پاک
همه از تو دارم نه از این و آنکنم شکر صدها هزاران چنان
خدایا تو بپذیر سوگند منکنم مهربانی باهل زمن
زمین بوسه داد و بنالید سختخدایا ز تو یافتم تاج و تخت
خدایا امیدم بدرگاه توستکه باشم شهی عادل و تن درست
زمن دور کن کید اهریمناننگردم ز کس بد دل و بد گمان
پس آنگه بیامد سر تخت عاجبسر برنهاد آن برازنده تاج