گنج

شمارهٔ ۴ - در اندرز احزاب سیاسی باتحاد و ترک اختلاف

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۱۸۰ بیت
دست شوی ای طبیب ازین بیمارمحتضر را به حال خود بگذار
منشین در کنار بیماریکه سلامت ازو گرفته کنار
سود ندهد دوا و معجونتکه طبیعت فتاده است از کار
جانش اندر لب است و ناله به دلهان بسختی گلوی او مفشار
حیف ازین ناتوان بی تن و توشآوخ از این مریض بی غمخوار
که پرستارش آورد شب و روزجای جلاب زهر کژدم و مار
تخته امتحان اطفال استسینه دردمند این بیمار
ای پدر چشم پوش ازین فرزندای پسر زین پدر نظر بردار
این چنین خسته کی شود سالماین چنین خفته کی شود بیدار
قالب مردمان تهی گرددساغر عمر چون شود سرشار
خواجه اندر شکار گور نر استناگهان گور گیردش بشکار
مرد ریگش به اقربا نرسدگرچه هستند وارثان بسیار
لیک هستند خیل مدعیانزیرک و رند و چابک و عیار
اقربا را نمانده فرصت آنکه نمایند راز خود اظهار
لاشه خر سقط شد است و دودبر سرش جوق گرگ مردم خوار
خواجه چون خفت و پاسبان شد مستسر دشمن در آمد از دیوار
یا بکش خصم را و برکن پوستیا بدشمن سپار خانه دوست
ای عزیزان کرم بجای آریداختلاف از میانه بردارید
دل دشمن میاورید بدستخاطر دوستان میازارید
خائنان را بدر کنید از خواندنبه را دست گرگ مسپارید
نقد عمر عزیز را امروزخوار و ارزان ذخیره مشمارید
بستانید داده راز حریفبرده خویش را نگهدارید
دشمن ار کژدم است پیکرویهمچو مار سیه بر او بارید
چشمتان گر بدوست کژ نگرددشمن جان خویش پندارید
جانتان گر عدوی انجمن استنقش او را ندیده انگارید
پند ننیوش زشت حنجره راگوش مالید و حلق بفشارید
تا توانید در مزارع خویشدانه دوستی همی کارید
نفس عافیت بر او بدمیدآب رحمت بر او فرو بارید
اندرین کشتزارهای وسیعپاسبان ها ز صدق بگمارید
مکنید آنچه از پشیمانیشدست خائید و سر همی خارید
هر زمان کار شد بعکس مرادنکته ای گویم ار بجای آرید
یا بکش خصم را و برکن پوستیا بدشمن سپار خانه دوست
سبب ضعف و بی خیالی چیستنالهای علی التوالی چیست
در بر رای بخردان غیورفکر درویش لاابالی چیست
غیر تعطیل و انقلاب ثمرز انقلابی و اعتدالی چیست
دغلیهای ارتجاعیونکارهای ابوالمعالی چیست
انجمن های شوم بنیان کنگشته دایر درین لیالی چیست
اینک از فرط جهل نکته عقلبر تو نتوان نمود حالی چیست
با سر پر ز باد و دست تهیاین افادات خشک و خالی چیست
با رفیقان حدیث . . . ر بطاقاز عدو عجز و خایه مالی چیست
حکم چون با وزیر داخله شدطفره حکمران زوالی چیست
خانه آباد و دوست آزاد استجای دشمن درین حوالی چیست
چون یقین است فتح و نصرت مااین خطرهای احتمالی چیست
وزرا هر یکی به مرکز خودگشته مشغول ماستمالی چیست
بهر اصلاح کار و بستن بارانتظار جنابعالی چیست
یا بکش خصم را و برکن پوستیا بدشمن سپار خانه دوست
حزب دیموکرات را چکنمتشنه مردم فرات را چکنم
سعی دارم بعیش و راحت و نوشحکم من عاش مات را چکنم
پارتی خانه گشته پارلمانحل این مشکلات را چکنم
بهر دفع عدو کمر بستمملت بی ثبات را چکنم
الخبیثات للخبیثین استطیبین طیبات را چکنم
شد سکندر اسیر ظلمت طبعخضر و آب حیات را چکنم
زهر در کام و حنظل اندر جامانگبین و نبات را چکنم
چونکه مسجد خراب و رفت امامحافظوا للصلوة را چکنم
کیسه از زر تهی است سفره ز نانصدقات و زکات را چکنم
بیدقی گر بجهد فرزین شدبازی شاهمات را چکنم
صلح کردم به مرزبان بلوچحکمدار هرات را چکنم
ساختم با وکیل و مستنطقرای اقضی القضات را چکنم
تره بر ریش او نمودم خرددفتر ترهات را چکنم
حفظ کردم ز آتش این صندوقکیف قبض و برات را چکنم
ای که پرسی ز من به دام خطرکه طریق نجات را چکنم
یا بکش خصم را و برکن پوستیا بدشمن سپار خانه دوست
ای پسر شب گذشت و روز رسیدباغ را، دی شد و تموز رسید
خصم را از پی جواز ستمرقم حکم لایجوز رسید
خاک افسرده را حرارت و نورز آفتاب جهان فروز رسید
نایب السلطنه بفر خدایاز پی حل این رموز رسید
دم برد العجوز شد خامشمژده بر شیخ و بر عجوز رسید
کشتی گوهر آمد از عمانکاروان شکر ز خوز رسید
باز اندر شکار کبک آمدشیر غژمان به صید یوز رسید
دزد را گو ممان درین اقلیمکه جوانمرد کینه توز رسید
از پی انتقام کار بدتدر کمان تیر سینه دوز رسید
خانه خصم را ز زند قضاآتش تیز خانه سوز رسید
ظلم را موسم خفا آمدعدل را موقع بروز رسید
شمع بگذار و سوی جمع گرایپرده شب بدر که روز رسید
یا بکش خصم را و برکن پوستیا بدشمن سپار خانه دوست
روشنی یافت شمع پارلمانمردمی کرد جمع پارلمان
دل چو پروانه خویشتن را کردبه فدا پیش شمع پارلمان
بهر مشروطه همچو مرواریددر لگن ریخت دمع پارلمان
عدل و انصاف تو امان آمدسوی ایران بطمع پارلمان
کیست کز من رساند این پیغامآشکارا به سمع پارلمان
که کمر بسته ارتجاعیوناز پی قلع و قمع پارلمان
ای هواخواه مجلس ملیخیز و درشو بجمع پارلمان
یا بکش خصم را و برکن پوستیا بدشمن سپار خانه دوست
عقل مجنون مجلس ملی استهوش مفتون مجلس ملی است
صحف هوشنگ و دفتر جاماسبفرع قانون مجلس ملی است
بنده آن حکیم با خردمکه فلاطون مجلس ملی است
دل دانا و عقل روشن اوشمس گردون مجلس ملی است
بهتر از نخل طور و قامت حورسرو موزون مجلس ملی است
عقل موسای دار شوری شدعدل هارون مجلس ملی است
چرخ برجیس و زهره و کیوانهمه مادون مجلس ملی است
غم مخور گر شغال گرسنه ایتشنه بر خون مجلس ملی است
از در ما درون نخواهد شدهر که بیرون مجلس ملی است
یا بکش خصم را و برکن پوستیا بدشمن سپار خانه دوست
ای وزیران گر اتفاق کنیدترک این حیله و نفاق کنید
ملک را ایمن از بهانه خصموز تکالیف لایطاق کنید
از کمال و فضیلت و تقویزیور و افسر و نطاق کنید
خر عیسی چو جفته اندازدکیفرش با سم و یراق کنید
پسران را که ناخلف باشندبری از ارث کرده عاق کنید
ید یمنی، دراز، جانب فارسید یسری، سوی عراق کنید
ای وکیلان خدای را با همعهد و میثاق در وثاق کنید
وزرا را بدام مهر کشیدملک را خانه وفاق کنید
با غرض کوس الوداع زنیدبا مرض بانک الفراق کنید
خصم اگر شاه در عری فکنیددزد اگر ماه در محاق کنید
نفس اماره را درین سودادست فرسوده ز احتراق کنید
مصدر شوم را ز اسم و ز فعلترک تصریف و اشتقاق کنید
این شیاطین انس را محروماز فساد و ز استراق کنید
روی در کعبه وفاق نهیدپشت بر قبله شقاق کنید
سبق از درس دولتی گیریدوندرین عرصه استباق کنید
از دوره کارتان برون نبودگر بمیرید یا خناق کنید
یا بکش خصم را و برکن پوستیا بدشمن سپار خانه دوست
مرد را گر برند بند از بندنتواند دل از وطن برکند
خانه دوست در کف دشمنندهد هیچ مرد غیرتمند
نار حب الوطن چو شعله زنددل مؤمن بر او شود چو سپند
داغ فرزند سهل تر ز آن استکه سپاری بدشمنان فرزند
دوست گر پوشدت پلاس و گلیمبه که بیگانه پرنیان و پرند
مشرقی را بمغربی چه قیاسکبک با جغد کی کند پیوند
نام بی همتی بخویش منهداغ بی غیرتی بخود مپسند
رفته در خاک به که مانده به ننگمرده در گور به که زنده به بند
سوی قفقاز و هند دیده گشایتا ز قفقاز و هند گیری پند
پرده در روی خود کشی تا کیپنبه در گوش خود نهی تا چند
جرم خود را ز جهل بر ابلیسیا بکج گردی زمانه مبند
گریه کن بر سیاه روزی خویشبه سیاهی روی غیر مخند
سایه قد و عکس روی تو بوداینکه دیدی تو را بخنده فکند
ابلهی ابله آنقدر که جنونبسبال تو می خورد سوگند
راستی ای پسر چو درمانیمتحیر میان عار و گزند
چاره ات از دو کار بیرون نیستبشنو این نکته را ببانگ بلند
یا بکش خصم را و برکن پوستیا بدشمن سپار خانه دوست
ندهد هیچ مرد فرزانهخانه خود بدست بیگانه
سر خود را برد اگر نبردپای بیگانه را از آن خانه
دست ازین شیوه بر ندارد مردگر ببرند دستش از شانه
مگس انگبین و مور ضعیفندهد راه غیر در لانه
تو ازین هر دو بی خیال تریای خر خیره دیو دیوانه
که سخن های اهل معنی رافرض کردی فسون و افسانه
بسکه مستغرقی بمستی و خوابکس نداند که زنده ای یا نه
ای برادر بروز تیره خویشگریه کن چون ستون حنانه
تاکنون هیچکس نمی دانستکه چه داری درون انبانه
اینک آن رازهای پنهان رافاش کردی بیک دو پیمانه
از تهی مغزی و سبک وزنیمست گشتی ببوی میخانه
برد اندر خمار نی بقمارزر و سیمت حریف جانانه
تو شدی در کنار کدبانودزد شد کدخدای کاشانه
این زمان کاو فتاده اندر بندمرغ روح تو از پی دانه
چاره بند خویش اگر خواهیپند من کار بند مردانه
یا بکش خصم را و برکن پوستیا بدشمن سپار خانه دوست
مگر ایرانیان نه از بشرندیا ز گرگ درنده پست ترند
ای نصاری مگر مسلماناندد و دیوند یا که جانورند
بخدا دیو دد نیند ولیکهمچو پیل دمان و شیر نرند
خونشان را مخور که زقومندمشتشان بر مزن که نیشترند
دل ایرانیان شفیقستیبگمانت که بی دل و جگرند
حیف باشد ز نوع آدمیانکادمی را چو گاو و خر شمرند
نه خرند و نه گاو این مردمکه شرف را بخون خویش خرند
ما نژاد فرشته ایم و کسانکه مظالم خرند گاو و خرند
ما نکو سیرتیم و نیک اخلاقگرگ درنده خلق بد سیرند
ای ستمکاره ای که از ستمتهمه خلق زمانه برحذرند
ظلم چندان سزد که بر ظلامکس نگوید ز عدل بی خبرند
عضو یکدیگرند آدمیانز آنکه از یک نژاد و یک گهرند
آدمی زاده گان درین گیتیهمه با هم شریک خیر و شرند
غم یاران بخور که یارانتروز تنگی همه غم تو خورند
هر چه خواهی بکن ولیک بدانکه بد و نیک جمله در گذرند
گر شغالان بخانه شیراناندر آیند مانده در خطرند
خشم شیران، اگر بدل جنبیدپوستهاشان همی بتن بدرند
ای ستمدیده مرد ایرانیکه رقیبان بخانه تو درند
گر بخواهی که آبروی تو رااین خبیثان بیشرف نبرند
یا بکش خصم را و برکن پوستیا بدشمن سپار خانه دوست
ای بیک جرعه داده عقل از دستچند در بستر اوفتاده و مست
با خبر شو که دست مانده ز کاربر حذر شو که کار رفته ز دست
مرغ عیار رفته اندر دامماهی زیرک اوفتاده به شست
جز بفن کی توان ز ورطه گریختجز به تدبیر چون توانی رست
نتوان زیست زیر دیواریکش سکون اوفتاد و سقف شکست
دشمن شوخ چشم بی پروازر پرست است و تو خدای پرست
به تجارت تو را کند مغبونچون ترا نیست هر چه او را هست
پست گردد بر تو با تعظیمتا زمانی که بار خود بربست
چون ترازو که کفه پر اودر بر کفه ی تهی شده پست
بار خود را چو بست آن غدارخاطرت را به تیر طعنه بخست
از پس آنکه انگبین تو خوردریخت در ساغر تو زهر و کبست
گر تو در هر هزار شصت بریاو بهر صد برد ز مال تو شصت
چون سرت در کمند خویش آورداوستادانه از کمند تو جست
او بمغرب شود تو در مشرقهر کسی سوی اصل خود پیوست
چون چنین است پند من بشنوکه بود یادگار عهد الست
تو تن آسان بجای در منشینکو تن آسان به جای در ننشست
یا بکش خصم را و برکن پوستیا بدشمن سپار خانه دوست