گنج

شمارهٔ ۳ - در نکوهش مشروطه خواهان دروغی و زمامداران پس از بمباردمان رواق مطهر امام هشتم

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)۱۷۲ بیت
این چه مشروطه منحوسی بودکه در رنج بر این خلق گشود
این چه برق است که از خرمن ملکبرد بر چرخ نهم شعله و دود
این چه عدل است که از ما بستدهرچه بخشنده ی منان بخشود
گرچه مشروطه نبود این ترتیبجو بما داده و گندم بنمود
زشت چونانکه کسی نام نهدبعرقچین زن زانیه خود
دوخت بر قامت ما پیرهنیکه نه زان تار عیان است و نه پود
پیرهن پاره و یوسف در چاهگرگ مسکین دهنش خون آلود
کودک و مرد و زن و پیر و جوانمؤمن و گبر و نصاری و جهود
جانشان رنجه شد و دیده گریستدلشان خست و بدنشان فرسود
جز وزیران خیانتگر رذلکس نبردست ازین سودا سود
هر که آمد بسر مسند امرریش برکند و به سبلت افزود
بن دیوان حرم را کاویدبام ایوان کلیسا اندود
زردگوشان را کردند امیرچند تن روسیه کور کبود
برد ازین دکه حمیت کالاکرد ازین خانه سعادت بدرود
ظلم و اجحاف و ستم یافت رواجعدل و انصاف و کرم شد نابود
سگ چوپان شده با گرگ انبازبره را گرگ ستمکاره ربود
زن فروشان را از حق نفرینحق پرستان را از بنده درود
هر که بدخواسته نیکی نبردآنکه جو کاشته گندم ندرود
اندرین فکر بدم کز بالاهاتف غیبم در گوش سرود
دیده در خون جگر زد غوطهباد لعنت به چنین مشروطه
نام این غول ز گیتی گم بادبر زده شاخ و بریده دم باد
رسم این جور که نامش شده عدلهمچو آئین محبت گم باد
پی و شریان هواخواهانشبدم مار و دم کژدم باد
توسن همت مشروطه طلبسوخته یال و شکسته سم باد
جای این آیه منحوسه شومسوره نور و قل اللهم باد
سینه چاک غم این مشروطهسوده و کوفته چون گندم باد
دامن و جیب وزیران دنیپاره چون خیک و تهی چون خم باد
آبشان یکسره در کوزه و جامپر ز جراره چو خاک قم باد
وندرین آتش سوزان تنشانتا ابد سوخته چون هیزم باد
مردم دیده ی دانش که رخشدور از دیده ی این مردم باد
گفت این دائره مقطوع النسلچون خر اخته و پاپ رم باد
دیده در خون جگر زد غوطهباد لعنت به چنین مشروطه
راز داران همه غماز شدندخائنان در حرم راز شدند
زاغ با طوطی و بلبل با جغددر صف باغ هم آواز شدند
تخمها در دل مرغان ز غرورجوجه کردند و به پرواز شدند
پشه ها بر تن خلق آخته نیشهمچو جراره اهواز شدند
هفت پستانان بر نطع قمارهمه استاد شش انداز شدند
پست طبعان فرومایه دونبر همه خلق سرافراز شدند
خامه ها تیشه بنانها مثقبپنجه ها سیخ و دهان گاز شدند
مهره بازان دغا عربده جویچون حریفان دغل باز شدند
پاسبانان به کمنداندازانمتفق گشته و انباز شدند
عسسان با صف دزدان در شهرهمره و همدم و همراز شدند
روبهان در پی نخجیر غزالچون پلنگان بتک و تاز شدند
بوالفضولان همگی مفضالندبی اصولان همه طناز شدند
جغدها یکسره طوطی گشتندبومها یکسره شهباز شدند
شاهدان جمله مجاهد شده اندحقه بازان همه جانباز شدند
فقرا ترک وطن کرده ز جوعبه بخارا و به قفقاز شدند
دوش جمعی پی نان جان در کفبر در دکه خباز شدند
نان ندیدند و ز جان آمده سیرگرسنه سوی سرا باز شدند
چون رسیدند به منزلگه خویشاندرین نکته هم آواز شدند
دیده در خون جگر زد غوطهباد لعنت به چنین مشروطه
عیب مشروطه بما معلوم استنام مشروطه در ایران شوم است
هر کرا گفتی مشروطه طلبحال آن بر همه کس معلوم است
این چه قانون که حرامی به حرممحرم از حرمت و حق محروم است
بختیاری پی تاراج نفوسهمعنان اجل محتوم است
جز وزیران که پی سیم و زرندهر کسی در طلب موهوم است
زندگی سخت بود در بلدیکه فضا تار و هوا مسموم است
آب اگر دیده شود غسلین استنان اگر یافت شود زقوم است
عدل اندر همه جا ممدوح استظلم اندر همه جا مذموم است
لیک در کشور ما آنچه به گوشناخوش آید سخن مظلوم است
پای رشوت چو در آید به میاندست دین بسته و حق محکوم است
گفت مشروطه و دیدم بی شرطپی غارت چو سپاه روم است
بوم را نام نهادند هزارچون صدا کرد بدیدم بوم است
ای ستمکاره مشروطه شکنکه رخت نحس و نگاهت شوم است
شیر در چنگ تو بی چنگال استپیل در جنگ تو بی خرطوم است
عقل در کله تو مستهلکعدل در معده تو مهضوم است
مبر این جامه که در پیکر مایادگار از پدر مرحوم است
مکش این طفل که در خانه ی ماکودکی بی گنه و معصوم است
یادم آمد سخنی کز ادبادر دواوین ادب مرقوم است
دیده در خون جگر زد غوطهباد لعنت به چنین مشروطه
آه ازین فرقه مشروطه طلباف بر این مردم بی نام و نسب
نام مشروطه از ایشان شده زشتجان خلق آمده از غصه بلب
گلشن دین را صرصر باشندآتش کین را حمال حطب
دشمن افسر و اورنگ عجمخائن ملت و آئین عرب
عجبی نیست خیانت ز ایشانکه امانت شد از ایشان اعجب
دین دچار آمده در ورطه مرگدولت افتاده به دریای تعب
از زمین جوشد فواره غموز هوا بارد باران غضب
مردم خاکی و طوفان بلاکشتی بادی و باب المندب
راه باریکتر از رشته مویروز تاریکتر از نیمه شب
لاله در باغ چو نیش افعیباده در جام چو زهر عقرب
عدل مهجورتر از مهر و وفاعقل گمنام تر از فضل و ادب
آنکه می تاخت به میدان چو اسدمنهزم شد ز عدو چون ثعلب
آنکه بودی چو مهلب در جنگخورده پنداری حب المهلب
گشته مغلوب ز دشمن عمداگفته الملک لمن جاء غلب
آنکه برکند ستون خیمهبهر کین توزی چون ام وهب
زر، ز بن سعد، ستد بست چو شمربازوی فاطمه دست زینب
گرد کردند زر و سیم و شدندشاد و خندان ز پی عیش و طرب
پارکها دلکش و می ها سر جوشعالم از نغمه پر از شور و شغب
خفته در مهد پس از سلب شرفدر کنار صنم سیم سلب
اوفتاده پس تخدیر عقولبا بتان در پی تحریک عصب
یاد دارم که به صحرای حجازره سپهر بودم زی کعبه رب
نوجوانی به رهم پیش آمدبسته دستارچه از سرخ قصب
برخم کرد نگاهی و گذشتاز برم همچو ز مطلع کوکب
دل برقص آمد و انگیخت مراتا بتازم پی رخشش اشهب
چون مرا دید دوان از پی خویشگفت و انگیخت بسرعت مرکب
دیده در خون جگر زد غوطهباد لعنت به چنین مشروطه
تخت جم افسر کاوس نماندشرف و غیرت و ناموس نماند
دولت و لشکر و کشور همه رفتچتر و طبل و جرس و کوس نماند
از ترقی و ز آزادی ملکخاطری نیست که مأیوس نماند
حرمت از دین پیمبر برخواستاحترام حرم طوس نماند
توپ بستند در ایوان رضاشوکت اسلام از روس نماند
روضه ای را که مطاف ملک استبر درش جای زمین بوس نماند
نور اسلام ز قندیل برفتشمع توحید بفانوس نماند
کعبه در پیش کلیسا خم شدمصحف اندر بر ناقوس نماند
جای عباد به محراب دعاجز خراباتی و سالوس نماند
وزرا را همه زر گشت نصیببهر ما بهره جز افسوس نماند
حشمتی نیست که بر باد نرفترایتی نیست که معکوس نماند
زان همه سرکش پردل به مصافنیست یکتن که به قرپوس نماند
غیر خون دل و پیراهن عاربهر ما مشرب و ملبوس نماند
مستبد گرچه فنا شد نامیهم ز مشروطه منحوس نماند
رفت شیطان ز صف خلد ولیمار هم زه زد و طاوس نماند
با وجودیکه بزعم وزرانفسی نیست که محبوس نماند
مطلبی نیست که معلوم نشدنکته ای نیست که محسوس نماند
یار من گفت که بی پرده سخنگوی در پرده که جاسوس نماند
دیده در خون جگر زد غوطهباد لعنت به چنین مشروطه
این نه مشروطه که استبداد استشعله ی مزرعه ی ایجاد است
سبب قحط و غلای عام استوتد خیمه ذی الاوتاد است
هود و صالح را گوئید پیامکه ز تو دور ثمود و عاد است
آن وزیری که گلستان ارمساخت مانا خلف شداد است
پیشکش کرده به همسایه وطنمگرش میراث از اجداد است
ملک را برده به بازار حراجمیزند چوب و پی مازاد است
آن شنیدم که ازین ناخلفاندر کف بی شرفان اسناد است
عاقلی گفت سند دادستندغافلی گفت که این اسناد است
گر ندادند سند باکی نیستور بدادند مرا ایراد است
مملکت خاص رعیت باشداین قرمساق یکی ز افراد است
در دهان پدر روحانیخردهای جگر اولاد است
پسران همچو شهیدان احدوین پدر آکلة الاکباد است
هنر از جهل سته گشته مگرجهل هشام و هنر سجاد است
مالک کشوریان دلال استقائد لشکریان قواد است
قلم آن اره نجار استنفس این چو دم حداد است
ای قوی پنجه که در راه نفاقستمت راحله جورت زاد است
تا توانی بدوان مرکب خویشکه خداوندت در مرصاد است
دوش پیری به مریدی این ذکرکرد تلقین که یکی ز اوراد است
دیده در خون جگر زد غوطهباد لعنت به چنین مشروطه
دارم اندر دل خونین نفسیهمچو مرغی که اسیر قفسی
نفس اندر دل من محبوس استبارالها برسان همنفسی
هرچه بیدادگران جور کنندنبود داور و فریاد رسی
نه پی قافله آید بنظرنه بگوش آید بانگ جرسی
نره شیری شده نخجیر سگیشاهبازی شده صید مگسی
جام جم تخت سلیمان را دیوبرد یکدفعه نه پیشی نه پسی
کدخدا خفته و کدبانو مستنیست جز درد در این خانه کسی
سگ ز بام آید و دزد از دیوارچون نباشد به محلت عسسی
آنکه در ارض طوی نخله طوربود از نور جمالش قبسی
خرمن دین را از برق طمعکرد خاکستر و پنداشت خسی
وآنکه بد عاقله کشور ماشد اسیر هوس بوالهوسی
ای ستمدیده ازین ملک خرابراه تونی بسپر یا طبسی
نرسی جانب مقصد ز طریقگر رکابی نزنی بر فرسی
پیر زالی شب سرما می پختشله ماشی و آش عدسی
ناگهان نره گدائی در زدگفت دارم ز درت ملتمسی
پیره زن را بدم کار گرفتدادها کرد و نبد دادرسی
چون رها گشت از آن مخمصه زالمی شنیدم که همی گفت بسی
دیده در خون جگر زد غوطهباد لعنت به چنین مشروطه
عبقری رانده در این پرده سخنتا بجنبید، بدل، فکرت من
رشته ای بست ز ترجیع که بودبس فروزنده تر از عقد پرن
خرمنی از گهر آورد که بردطبع من خوشه ای از آن خرمن
همه جا بر متقدم فضل استدر بنای اثر و طبع سخن
خاصه او ار که بود در همه کاربرتری بلکه مهی در همه فن
یار عدل است و شریک انصافحامی شرع و نگهدار سنن
منبع دانش و دریای هنرحافظ غیرت و غمخوار وطن
جان حکمت ز کمالش خرسندچشم دانش به جمالش روشن
نامه اش از مه و هور آکندهخامه اش بر بچه حور آبستن
دست دستوری شاهان را صدرجان آسایش عالم را تن
نفقاتش بی رنج سئوالصدقاتش همه بی ثقلت من
حقگذاری را بحری مواجبردباری را کوهی ز آهن
هنرش را چو درآرند به بیعمشتری جان دهد او را به ثمن
در دماغش نکند هیچ اثرباده هرچند بود مردافکن
صادق الوعد و وفی العهد استنه چو یاران دگر عهد شکن
تا فرشته نکند ابلیسینا خماهن ندهد ریماهن
او چو خورشید و معالی چو فلکاو چو شمشاد معارف چو چمن
ای خداوند از این بنده نماندسخنی تازه در این دیر کهن
تا به آهنگ دری برخواندمطرب می زده با صوت حسن
دیده در خون جگر زد غوطهباد لعنت به چنین مشروطه