گنج

شمارهٔ ۲ - داستان کفش ابوالقاسم طنبوری بغدادی

مطرب عشق بگلبانگ طربخواند این نغمه بصد شور و شغب
که ابوالقاسم طنبور نوازدر عراق آمده از ملک حجاز
سالها ساکن بغداد شدهاز غم حادثه آزاد شده
داشت در پای یکی پاافزارزشت و سنگین و بد و ناهموار
هفت سال از پی هم کرده بپاگشته در پای وی انگشت نما
با سر سوزن و با نوک درفشدوخته رقعه بسی بر آن کفش
بسکه بر دوره آن پینه زدهوصله از پنبه و پشمینه زده
شده هر فردی از آن چون غاریوزن هر یک بنظر خرواری
در مقام طرب و بزم سرودکفش او مضحکه رندان بود
ظرفا کرده ورا ضرب مثلگفته ذااثقل من صخر جبل
روزی از خانه ببازار شتافبود بیکار و پی کار شتافت
آن سبکپای بدین کفش گرانرفت در کارگه شیشه گران
آمد اندر بر او سمساریکرد تعظیم چو خدمتکاری
گفت ای دوست خدا یار تو بادبخت پیروز مددکار تو باد
از حلب آمده بازرگانییافته ثروت بی پایانی
با خود آورده ز کالای حلبشیشهائی همه با نقش ذهب
رایگان باشد اگر بازخریپس فروشی و از آن سود بری
زانکه امروز کساد آمده سوقنیست این مسئله را کس مسبوق
روزکی چند چوزان درگذردمشتری از تو بتضعیف خرد
زین قبل بروی از افسانه سرودتا ابوالقاسم ما کیسه گشود
شصت دینار زر سرخ شمردشیشه بگرفت و بحمال سپرد
قدمی چند چو زان ره پیمودگذرش در صف عطاران بود
باز برخورد بسمسار دیگرباری آمد به دلش بار دیگر
گفت سمسار بدو کای سره مردطالعت نو شد و بختت آورد
کامد اینک ز نصیبین بعراقتاجری نامور از اهل وفاق
چند خروار گلاب آورده استکه ز رخسار گل آب آورده است
اگر آن را همگی بازخریصفقة رایحة در کسیه بری
پس چندی بمکاس و بمکیسدو برابر شودت مایه بکیس
قصه کوته که ابوالقاسم گولتاه فی الغیل و غالته الغول
شصت دینار دگر زان زرنابداد و در شیشه فرو ریخت گلاب
شاد و خرم سوی کاشانه شتافدلش از شوق چو اخگر می تافت
شیشها را همه اندر بن طاقچید و آسوده برون شد زوثاق
رفت از آنجا سوی گرمابه فرازکه ز تن شوخ فرو شوید باز
دوستی در سر حمامش دیدمردمی کرد و ز حالش پرسید
پس نگاهی سوی پای افزارشکرد و شد رنجه از آن دیدارش
گفت این کنده بپا از چه نهیمگرت شد ز خرد مغز تهی
این نه کفش است که اندر همه حالزاولانه است و چدار است و شکال
پنجه از بار گران رنجه مکنخویش را بی سبب اشکنجه مکن
گر ز فقر است من اینک ز کرمموزه نغز برای تو خرم
که از این بار گران باز رهیکنده و چنبره برپا ننهی
چون ابوالقاسم از آن یار کهنکرد در گوش بدین گونه سخن
گفت ای دوست ز جان بستم عهدکه کنم در پی فرمان تو جهد
این همی گفت و لباس از تن کندخویش را در دل گرمابه فکند
سر و تن شست و برون آمد چستبر سر جامه خود رفت نخست
پس قبا در تن و دستار بسرهشت مردانه فرو بست کمر
موزه ای دید بسی تازه و نغزهمچو بادام برون آمده مغز
بگمانش که بود هدیه دوستارمغانی است که شایسته اوست
کرد در پای و روان گشت چو بادموزه خویش در آنجا بنهاد
از قضا موزه قاضی بوده استهدیه دوست گمان فرموده است
قاضی آمد بدر از گرمابههمچو مرغی که بود در تابه
رخت پوشیده بخادم فرمودکه بنه کفش مرا اینک زود
خادم از چار طرف در نگریستگفت اینجا اثر از کفش تو نیست
گفت قاضی بنگر از چپ و راستکفش از غیر در اینجا برجاست؟
گفت خادم که بجا مانده فرازکفش بوالقاسم طنبور نواز
قاضی از خشم بغرید چو شیرگفت این سفله بمن گشته دلیر
مست بیرون شده از پرده همیپای در کفش من آورده همی
نک دوچار غضبش باید کردبدرستی ادبش باید کرد
این همی گفت و فرستاد عوانکه بتازند بسرعت پی آن
رفت دژخیم و فراز آوردشخسته و کوفته باز آوردش
گفت قاضی که بدین بوالعجبیچیره دستی کنی و بی ادبی
تاکنون مطرب و قوال بدیاین زمان سارق و محتال شدی
حد سارق ز خدا قطع ید استحیله گر در خور نفی بلد است
لیک تادیب ترا ای بدبختکفش پایت بسرت کوبم سخت
هفت سال آنچه کشیدی در پابر سرت نه که عزیز است ترا
هان بگیرید ز سر دستارشسر بکوبید ز پای افزارش
تا دماغش شود از باد تهیناورد فکرتش این روسیهی
من چگویم که ابوالقاسم زارتا چه اندازه کشید است آزار
خانه در دست عدو روفته شدتن بزندان درو سرکوفته شد
مال بسیار بتاوان گناهداده با حال پریشان و تباه
مدتی دیر بزندان ماندهدور از صحبت رندان مانده
پس ششماه شد آزاد از بندهمچو گرگ از تله آهو ز کمند
کفشها را زده در زیر بغلزر سرخش شده زان سیم دغل
تند شد تا بکنار دجلهچون عروسی که رود در حجله
در کنار شط بغداد نشستکفش در آب فکند از کف دست
گفت استودعک الله ای کفشجاودان باش در این آب بنفش
نشوی خسته ز مهجوری ماخوش بود دوستی و دوری ما
چون ابوالقاسم ز آنجا برگشتهفته ای بیش از آن بر نگذشت
که یکی مردک صیاد ز کیددام افکند در آب از پی صید
دید سنگین شده دامش چندانکه فتد شانه اش از بار گران
گفت بسم الله و از آب کشیدمن چگویم که در آن دام چه دید
کانچه در پرده زنبوری بودکفش بوالقاسم طنبوری بود
مرد صیاد ز بدبختی خویشزد بسر کرد فغان از دل ریش
خواست از خشم در آب افکندشغوطه ور در دل دریا کندش
عقل گفتش چکنی دست بداررحم بر خسته دل سوخته آر
کفش بوالقاسم مسکین است اینالذی المسه سبع سنین
هفت سال است که پوشیده بنازرقعه بر رقعه بر او دوخته باز
بیقین یاوه شده است اندر آبگشته بوالقاسم ازین غصه کباب
بهتر آنست که این پای افزاربرسانم بابوالقاسم زار
پس روان شد بدر خانه ویدید بسته در کاشانه وی
هر طرف نیک نظر کرد درستروزنی دید ز یک گوشه نخست
کفش را کرد از آنجا پرتابسوی ایوان و روان شد بشتاب
کفش بر طاق گلاب آمد راستخرد گشتند همه بی کم و کاست
شیشهائی که پر از ماء الوردهمه بشکست و بپایان آورد
چون ابوالقاسم بیچاره رسیدجانب خانه و این حال بدید
زد بسر گفت مرا زین نعلینهست تا روز ابد شیون و شین
آه از دست تو ای پای افزارکه همی داریم اندر آزار
چکنم کز تو خلاصی یابمبه که گویم بکجا بشتابم
تا شب از دیده گشودی رگ خونچون شب آمد زسرا شد بیرون
حیلتی تازه برانگیخت که تاریش خود سازد از آن کفش رها
چاره آن دید که چاهی بکندکفش را در دل آن دفن کند
نوز ناخوانده خروس سحریذکر دادار بتازی و دری
خویش و بیگانه و همسایه بخوابخورده از ساغر مهتاب شراب
کوچه ای را تهی از مردم یافتسیخ برداشت زمین را بشکافت
تا که در خاک کند موزه خودبرد از دل غم هر روزه خود
گشت همسایه بناگه بیدارسوی کوچه نگریست از دیوار
بانک و فریاد برآورد و نفیرکای عسس دزد شریر است بگیر
زین هیاهو عسس و شحنه ز کوگرد گشتند بدور سر او
مردم از کوچه و همسایه ز بامهر یکی رانده بر او صد دشنام
تنش از ضربت سیلی خستندکله اش کوفته دستش بستند
اهرم اندر بغل و سیخ بدستشد گرفتار چو ماهی در شست
محتسب گفت بسالار عسسببر این دزد دنی در محبس
سنگ بر خایه اش آویخته کنبند بر پا نه و نی بر ناخن
در شکنجه کش و لت زن شایدکه ز انکار به اقرار آید
آنچه دزدی شده ز اموال کسانبایدش داد بدست عسسان
الغرض مرشد طنبور زنانشد گرفتار بلا نوحه کنان
پشتش از بار بلا سنگین شدمحبس شحنه از او رنگین شد
ماند ششماه تمام اندر بندخسته و کوفته پژمان و نژند
روز و شب برشکمش چوب زدندزر و سیمش بفراست ستدند
پس ششماه چو آزادی یافتتشنه و گرسنه در خانه شتافت
چشمش افتاد بدان کفش زمختکه بدی سخت و خشن چون کیمخت
گفت تا کی ز تو اندر تعبمبخدا آمده جانم بلبم
سخره ام بر عقلا و سفهاچکنم کز تو کنم ریش رها
ساعتی سیل سرشک از مژه ریختپس از آن حیله دیگر انگیخت
کفش بگرفت و روان گشت چو بادتا گذارش بسرائی افتاد
این سرا مطبخ بی برگان بودمسکن تاجر و بازرگان بود
رفت ابوالقاسم از آنجا بدرونهمچو مردی که گرفتار جنون
پس پی تخلیه در مبرز تاختکفش را در چه مبرز انداخت
یکشب آسوده ببستر خسبیدخبر کفش ز جائی نشنید
بامدادان که بر این طاق بنفشمهر زد بر سر مه زرین کفش
با دلی خسته برون شد ز سرادید بر خواسته بر در غوغا
ده عوان از دو طرف بیکم و کاستحمله کردند بر او از چپ و راست
زان میان رندک بازاری مستکفش آلوده ی او داشت بدست
کوفت بر فرق ابوالقاسم سختگند کرد ریشش و گفت ای بدبخت
این مداس تو جهان تنگ آوردچه خرابی که درین ملک نکرد
بوالعجب دسته گلی داده بر آبکوره مبرز خان کرده خراب
راه تنبوشه مبرز شده سدصد مقنی نتوان کردن رد
ریخ بالا زده از چه بفضاگند پیچیده در ایوان و سرا
لایق سبلت و ریشت برخیزبی سخن بر در والی شو تیز
مخلص او را چو مقید کردندمستقیما سوی محبس بردند
با چنین حال بد و روز سیاهماند در محبس والی ششماه
آخرالامر باحوال نژندداد تاوان و رها شد از بند
رفت در خانه و نعلین را شستبر سر بام سرا هشت درست
سگی اندر طمع طعمه ببامبود اندر تک و پو ناهنگام
کفش را طعمه گمان کرد ز جوعخواست ناگه کند از بام رجوع
بدهان برزد و با پوزه گرفتجست ازین بام بدان بام شگفت
درگه جستن او بیماریبود خفته به پس دیواری
کفش اندر سر بیمار افتادخرد شد مغزش و از کار افتاد
اقربایش بر قاضی رفتندکفش بردند و ظلامت گفتند
دیه قتل نبشتند بر اوتهمت مظلمه هشتند بر او
شرطه ای آمد و دژخیم و عسسباز بردند ورا در محبس
خانه اش یکسره غارت کردندتن بزنجیر اسارت کردند
شد تهی کیسه ز قطمیر و نفیرگشت مسکین و پریشان و فقیر
پس چندی که شد از بند رهارفت از محبس والی بسرا
چشمش افتاد بر آن جفت نعالکه از او گشته پریشان احوال
دیرگاهی بخدا زونالیدپس یکی چاره ز نو بگسالید
رفت در محکمه قاضی شهرگفت افسانه کفش و غم دهر
آنچه بگذشته بر سروعلنراند در محضر قاضی بسخن
نه قماری زده ام با رندانکه شوم در خور بند و زندان
نک دو سال است که این کهنه مداسحاصل عمر مرا گشته چو داس
اصلح الله امورک از مهربگشا بر رخ مهجوران چهر
شکوه دارم بدرت زین نعلینکه نصیبم شده ز او خف حنین
من از این کفش کنون بیزارمکه کساد است از او بازارم
تاکنون عاقله اش من بودمپس مسئولیتش فرسودم
هم از امروز کنم استعفاتاکه مسئول نباشم فردا
خود نیم ضامن جرمش زین پستاکنون هر چه کشیدستم بس
بین ما نافه تفریق نویسکه دگر هیچ ندارم در کیس
خنده زد قاضی و از همت خویشمرهمی هشت ورا بر دل ریش
گفت تا چاره دردش سازندکفشها را به تنور اندازند
گرچه این رشته دراز آوردممثلی بر تو فراز آوردم
ملک ایران که چو بیت الحزن استجفت بوالقاسم طنبورزن است
کفش او حضرت شاهنشه ماستطرفه کفشی که نداند چپ و راست
هر کجا بگذرد این کفش ز پیمی دود بهر بلای تن وی
تا در آتش کشد این خاک خرابمیرود گه بهوا گاه در آب
گاه در مبرز و گاه اندر باممی زند لطمه بر این ملک مدام
می رسد از صف کرمانشاهاندر قطار وزراء ناگاهان
فتنه شرق و بلای غرب استبا عدو سلم و بیاران حرب است
ما از این کفش بدل بیزاریملیک هر دم غمی از نو داریم
قاضئی کو که علی نصب العینحکم تفریق دهد فیمابین