گنج

شمارهٔ ۱ - شادروان شاپور

شبی با گل‌عذاری مست و مخمورگذر کردم به شادروان شاپور
کنار چشمه‌ای دیدم در آن کاخدرختی برزده بر آسمان شاخ
به هر شاخش گلی خوشبوی و خوش‌رنگبه هر گل بلبلی در ساز و آهنگ
درون چشمه عکس ماه و پروینپراکنده گهر بر دیبهٔ چین
همی غلتید عکس مه به هر سوز چوگان هوا در آب چون گو
مرا از این تماشا شد دل از دستز بانگ مرغ و بوی گل شدم مست
گرفتم دست یار نازنین راز روی عجز بوسیدم زمین را
که در این سایه لختی گسترد رختنشنید چون گل اندر زمردین تخت
گهی نو شد قدح، گاهی دهد میشود او از قدح مست و من از وی
نگارم همچو گل زین گفته بشگفتتقاضای مرا از دل پذیرفت
به روی آن چمن با هم نشستیمبه زنجیر محبت عهد بستیم
زدم جامی و دادم ساتگینیکشیدم ناز حسن نازنینی
شده هوش از سر و رفته دل از دستدل از دلدار یغما سر ز می مست
به ناگه ناله‌ای آمد به گوشمکه از سر برد یکسر عقل و هوشم
تو گفتی خسته‌ای را دست دشمنخلاند خار در دل تیر در تن
نظر کردم به هر سوی اندر آن دشتندیدم هیچ کس در باغ و گلگشت
ندانستم که این سوز از کجا بودبرآمد از کدامین آتش این دود
شدم آشفته و دیوانه از هولدمیدم هر زمان بر خویش لاحول
دگر بار آمدم آن ناله در گوشچنان کز خویشتن کردم فراموش
نگارم گفت کاین سوز از درخت استدرخت سبز مانا تیره بخت است
چو این گفت آن پری بر پا ستادمبر آن آهنگ سوزان گوش دادم
یقینم شد از آن لحن شرربارکه آید از درخت آن نالهٔ زار
بدو گفتم که ای شاخ برومندمرا آه تو آتش در دل افکند
به جای آنکه همچون سرو بالیچرا چون استن حنانه نالی
درخت بیزبان چون نخلهٔ طورسخنگو شد به شادروان شاپور
بگفتا قصهٔ من بس دراز استیکی بشنو گرت سودای راز است
یقین دانم شنیدستی که شاپوربه روم آمد ز ایران از رهی دور
به روی مردم آن ملک دربستپس تسخیر قسطنطین کمر بست
به قیصر از هجومش تنگ شد کارکه با آن شه نبودش باب پیکار
به ناگه مرغ زیرک رفت دربندقضا شاپور را در چنبر افکند
ادب را پوست از تن برکشیدندتن شه را به چرم اندر کشیدند
درون شد شاه ما چون مغز در پوستفرو شد تیر دشمن در دل دوست
به ایران راند قیصر لشکر خویشکه از دشمن ستاند کیفر خویش
به هرجا یافت آبادی در ایرانزد آتش کند از بن کرد ویران
ز بن بر کند هر جا بد درختیبه دار آویخت هر جا شوربختی
پراکندند مسکینان ز مسکنزدند آتش کریمان را به خرمن
ولی زآنجا که در این راه باریکبود روز ستم کوتاه و تاریک
بسی نگذشت کایزد جل شانهزدود از چهر ایران رنگ اندوه
برون آمد ز چرم گا و شاپوربه ایران زد علم پیروز و منصور
به خاک رودبار آمد شبانگاهوز آنجا سوی ششتر شد ز بیراه
شبیخون زد به لشکرگاه قیصرتکاور راند در خرگاه قیصر
شکارش کرد و بستش دست و بازوستم با کیفر آمد هم ترازو
سپس امر آمد از دربار شاپورکه معمار آوردند از روم و مزدور
ز آب روم و خاک روم گل‌هاطرازند از پی تعمیر دل‌ها
درخت میوه‌دار از روم آرنددرون گلشن ایران بکارند
سراهای کهن از نو طرازندهمه ویرانه‌ها آباد سازند
چنین کردند و روزی چند نگذشتکه هامون باغ شد ویرانه گلگشت
هنوز از خاک قسطنطین در آن دشتیکی تل است در دامان گلگشت
که خواندندش حریفان تل رومینباشد خاک آن چون خاک بومی
مرا رزبان شاپور اندرین بومبه باغ شهریار آورد از روم
نهالی خرد بودم نازک و ترکه گشتم دور از پیوند مادر
در این خاک آب خوردم ریشه کردمز شاخ خود چمن را بیشه کردم
کنون از عمرم اندر روزگارانگذشته سال‌ها بیش از هزاران
بزرگان در پناهم آرمیدندمهان در سایهٔ قدم خمیدند
پری‌رویان زمینم بوسه دادندبتان چون سایه در پایم فتادند
شهان در سایهٔ پهن و فراخمز بند خیمه فرسودند شاخم
ولی اکنون دلی دارم مشوشز چرخ کج‌مدار و بخت سرکش
اگر چه زاده اندر خاک روممهوا پروردهٔ این مرز و بومم
بر این خاکی که در وی ریشه دارمز جور آسمان اندیشه دارم