گنج

شمارهٔ ۱۷

آن شنیدم که روبهی عیاربا بزی شد درون صحرا یار
روبهک سخت رند و دانا بوددر همه کارها توانا بود
گرم و سرد زمانه دیده بسیتلخ و ترش جهان چشیده بسی
دامها بگسلیده از نیرنگپیرهن ها دریده رنگارنگ
هدف صد هزار تیر شدهکهنه تاریخ چرخ پیر شده
میخها کنده سیخها خوردهداستانها بخاطر آورده
لیگ بز گول و خوپسندی بوددر خور طنز و ریشخندی بود
ساده و بی خیال و خوش باورمتملق پرست و دون پرور
بیسبب مات و بی اراده به سیرآلت پیشرفت مقصد غیر
می ندیده ز فرط خودبینیدر جهان جز بروی خودبینی
داشت ریشی دراز و شاخی سختریش چون سبزه شاخ همچو درخت
این دو تن بر خلاف عادت انسانس با هم گرفته چون همجنس
بی نزاع و جدال و چون و چراروبه اندر شکار و بز به چرا
راست گفتی که انس روبه وبزانس آرامی است با پر توز
اتفاقا در آفتاب تموزعطش افکندشان بسوگ و بسوز
هر طرف تاختند از پی آبآب بود اندران زمین نایاب
بس دویدند تا در آخر کارچشمه ای یافتند ز آب گوارا
راه آن چشمه در مغاکی بوددره ژرف هولناکی بود
گاه رفتن چو بود رو بنشیببسهولت شدند و بی آسیب
آب خوردند و دست و رو شستندسر و گردن در آب جو شستند
چون شکم سیر شد گلو سیرآبچشمهاشان تهی ز سرمه خواب
آن دو یار موافق دمسازخواستند از نشیب شد بفراز
راه پرپیچ بود و درهم و سختنه گیاه و نه سبزه و نه درخت
شکم از آب گشته همچون مشگدل ز خون مال مال و دیده ز اشگ
از اشرار تموز تن بگدازمرغ اندیشه مانده از پرواز
دیرگاهی بخود فرو رفتندهر دو از بخت بد برآشفتند
پس دیری مبادلات سخنگفت روبه بدوستدار کهن
حیلتی بهر جستن از این دزساز کردم که دیو از آن عاجز
گر بهم دست اتفاق دهیمهر دو از ورطه فنا برهیم
ورنه بی گفتگو در این زندانهر دو باشیم طعمه رندان
گفت بز ای حکیم دانشمندپیش رأی تو سرنهم بکمند
خاطرت گر هلاک من جویدبنده سمعا و طاعتا گوید
که خداوند گیتی از کم و بیشبتو داده است هوش و بر من ریش
شود از هوش آب و خاک آبادریش پشم است و پشم در خور باد
گفت روبه چو خاطرت گرم استگوش تو سفته گردنت نرم است
حل این عقده سهل می بینمچون تو را یار اهل می بینم
باید دیوسان بر این دیوارشاخ خود را همی زنی ستوار
گنبدی سازی از سرین و سرونرام باشی نه سرکش و نه حرون
تا کمین بنده ات شود گستاخپا نهد مرترا بشانه و شاخ
سوی بالا همی جهد چالاکزان سپس برکشد ترا ز مغاک
پشت کن بر من ای گل خودروکه مساوی است پشت گل بارو
گفت بز شکر دارم از ایزدکه توئی گنج هوش و کان خرد
در فراست شدی معلم مناتقوا من فراسة المؤمن
مؤمن از هفت پرده شد آگاه«انه ینظر بنورالله »
یار دانا ز گنج سیم به استآدمی را خرد ندیم به است
مرحبا بک وحلت البرکةهمچو ماهی به در شو از شبکه
خیز و پا برفراز شاخم نهاز زمین سوی آسمان برجه
این همی گفت و خواست بر سر دستمنجنیقی بچرخ گردون بست
رفت روبه ز پشت بز بر شاخجست از آن تنگنا به دشت فراخ
جفته بر طاق آسمان انداختیللی گفت و تللی بنواخت
چون رها شد زدام گفت به بزای حریف یگانه گر بز
رفتم اینک خدا نگهدارتتا ابد باد فضل حق یارت
من رهیدم بسی و حیلت خویشتو هم البته حیلتی اندیش
تا مگر بشکنی بجهد طلسمهمچو جان وارهی ز محبس جسم
سعی کن تا بحیلهای شگرفبرهی زین مغاک تیره ژرف
بز بیچاره گفت ای «مسیو»دوست را در بلا منه به گرو
هست شرط طریق مهر رفیق«الرفیق الرفیق ثم طریق »
من ترا کرده ام ز بند آزادحق شناسی چرا شدت از یاد
کفر نعمت مکن که در کفراننیست امید رحمت و غفران
ای رهیده بشاخ و شانه منبمن خسته شاخ و شانه مزن
که بدین زیرکی و بز بازینه تومانی نه فخر دین رازی
گفت رو به بریش خویش بخندکه مرا دانشم رهاند از بند
گر تو داری بهوش خود برهانخویشتن را از این بلا برهان
گفت بز چونکه حق شناس نه ایدوستان را پی سپاس نه ای
رحمتی کن ز حق عوض بستانگر شنیدی کماتدین تدان
که عمل را برابر آید مزدگنج از پاسبان و رنج از دزد
گفت این راست است لیک از مننکنی شمع آرزو روشن
اولا در نهایت افسوسبایدت بودن از رهی مایوس
کوته آمد طناب حیله منروشنی نیست در فتیله من
ثانیا در وزارت جنگلچند روزی است گشته ام انگل
یافتم منصب و محل و مقامسرفراز آمدم باستخدام
اینک آنجا اداره ای دارممختصر ماهواره ای دارم
گر رسم دیرسوی خدمت خویشثبت گردد به دفتر تفتیش
گاه اخذ وظیفه نصف حقوقمیرود بهر جرم در صندوق
زین سبب زود بایدم رفتنتا نگردم دچار موج فتن
ثالثا وقت بنده می گذردبس عزیز است وقت اهل خرد
کار امروز چون بفردا رفتکار فردا ز دست دانا رفت
حق نگهدارت ای برادر هانچاره اندیش و جان خود برهان
که چو اینجا بمانی اندر قیدگر نمیری زجوع گردن صید
بز سوی آسمان فکند نگاهگفت ای خالق ستاره و ماه
کاش دادی بجای لحیه و شاخبنده را عقل پهن و هوش فراخ
ای پسر این سخن مگیر بطنزکت بود بهتر از خزانه و کنز
لختی اندیش در سفاهت بزگاه تقدیم صدر و رد عجز
تا بدانی چگونه روبه پیرکرد او را به دام حیله اسیر
پس زیار بد اجتناب کنیخویشتن را چو زر ناب کنی
ریش خود را بدست کس ندهیدل بیاران بوالهوس ندهی
آلت دست مغرضان نشویبی تفکر زره برون نروی
گر شنیدی کلام من رستیورنه در دام مرگ پا بستی