شمارهٔ ۱۴
اندرین دیولاخ تا کی و چندسر بچنبر درون و دل دربند
خلعت جاودان بگیر و بپوشباده ارغوان بخواه و بنوش
تا گشائی بسوی گردون پرببری بند و بشکی چنبر
عزم ره کن که دیرگاهستیچشم یاران تو را برا هستی
گفتم ای جان خوشامدی اهلامن نه آنم که گویمت مهلا
ز آنکه در این سراچه دلگیرمپای در بند و تن بزنجیرم
مرغ باغم نه جغد ویرانهیار خویشم نه جفت بیگانه
لمعه ای از تجلی طورمبرقی از تار و شرقی از نورم
سوزم اندر فتیله می بسبوبویم اندر گل آبم اندر جو
آفتابم درون آیینههوش در مغز و مهر در سینه
بسته ام در کمند و خسته ز دردبر دم کاش آنکه باز آورد
گر ازین بند زودتر برهممژدگانیت جان خویش دهم
گفت خواهی ترش نشین یا تلخغره ماه زندگی شده سلخ
گر به هفتاد رفته ای یا هفتهمچنان کامدی بباید رفت
لیک هستی به نیستی نرودو آنکه خود نیست هست می نشود
هست همواره هست و خواهد بودنیست آسوده شد ز بود و نبود
شمع خاموش شد ولیکن نورهست در جای خود ز چشم تو دور
گر در ایوان نور بنشینیهمه انوار گرد خود بینی
آب باران بخاک رفت فروباز از چشمه شد روانه بجو
گر به جیحون شوی چو مرغابیقطره ای را همه در آن یابی
گر بخواهی ز بعد خاموشیخلعت نطق جاودان پوشی
سخنی گو که در رزق ماندو از حق پیش اهل حق ماند
تا بهوش اندری چو مردم مستساغری ده گر آیدت از دست
تا درین خانه می بری شب و روزرو چراغی در آن سرای افروز
ورنه چون شمع مرد و صهبا ریختسقف بگسست و بند خیمه گسیخت
بلبل از باغ رفت و گل پژمردفرودین رخت از گلستان برد
تو بمانی و آه و ناله و دودنه بجا نام و نه ز سودا سود
گفتم احسنت آفرین به تو بادنیکم اندرز کردی ای استاد
خواستم کلک و ساختم دفترسمن انباشتم بنافه تر
بیش یا کم دو ساعت این ابیاتراندم از خامه همچو آب حیات
هدیه کردم بیار خواجه رادآن که شد گوهرش سرشته بداد
صاحب قدردان صاحب قدربدر انجم مهین سلاله بدر
میر درویش کیش حق پرورفضل را سر کمال را سرور
بوستان کرم حدیقه خیرزاده نصر و منتسب به نصیر
گفتم آئین حق پرستی رانکته نیستی و هستی را
تا کنم ارمغان بدرگاهشچو دل و دیده برخی راهش
گرچه این گفته گفتنی نبودگوهر راز سفتنی نبود
اندکی زان شده است هدیه دوستمابقی مانده همچو مغز به پوست
گرچه گفتار حق یکی باشدعالم از این یک اندکی باشد
چون توانم عنان خامه گسیختیا توانم به کوزه دریا ریخت
کارم از جهل گوهر اندرکاننور بر چرخ و قطره در عمان
هدیه ام را ز فضل خود بپذیرور خطائی برفت بر خرده مگیر
بر تو چون برگشایم این ابوابکه فزونی ز صد هزار کتاب
بستم این نو عروس را زیورروز اردی ز ماه شهریور
سال ماهش ز باستان بشماربعد هشتاد و یک دویست و هزار
در سبو کردم این شراب از خمروز شنبه که بود بیست و دوم
از محرم هزار و سیصد وسیاینت سال هلالی آن شمسی
از حساب جمل که رفت سراغبود در سال شغل و سال فراغ
یار از آغاز و یار در انجامحکم خاوندگار خیر ختام