شمارهٔ ۱۳ - در ضعف و پیری
روزگاری که از طلایه مرگشاخ عمر مرا خزان شد برگ
ریخت در جویبار و گلبن خشکبرف و کافور جای سنبل و پشک
نعمت و ناز رخت بسته ز کویسر به چوگان تن فتاده چو گوی
گشته در خانقاه گوشه نشینداده بر باد هوش و دانش و دین
خوار و بیمار و زار و فرسودهخون به رخساره از جگر سوده
بسته برزخ در خروج و دخولگشته از قیل و قال خلق ملول
پیک رحلت که پیریش نام استمرگ را صحبتش سرانجام است
از در آمد مرا بداد نویدکاندرآ سوی بوستان امید
رخت بربند ازین سرای کهنجامه نو پوش و خانه را نو کن
برهان روح را ز محبس تنوین پری را ز بند اهریمن
جامه نو کن که شوخکن شد و زشتخوشه خوشیده شد درو کن کشت
تا ببینی یکی جهان فراخلاله در باغ و میوه اندر شاخ
شهد و شیر و شراب و شاهد و شمعدوستان در کنار و یاران جمع
آرزوها بکام و دلها شادباغها سبز و خانها آباد