گنج

بخش ۱۴ - دلداری دادن محمد بانو را

محمد بدو گفت مخروش هیچکه دشمن نیارد در اینجا بسیج
من آنم که خود آزمودی مراشناسیده زین پیش بودی مرا
بخاطر نداری مگر سال پارفکندم تن خود ز بام حصار
فروشد بخون دیده روشنمبر تیره دشمن نترسد تنم
کنون باز آنم که دیدی مراپسندیده چون جان گزیدی مرا
هنوزم خمار می دوش هستبمغز عدو خواب خرگوش هست
مرا تیر دشمن به دل رسته باززخونم کسی دست ناشسته باز
ولیکن از آنجا که مردان راهز دشمن بدارند جانرا نگاه
گذشته از این حکم شهزاده نیزچو آید نشاید کسی را ستیز
بیاید از اینجا برون برد رختکه ما را یک امروز شوریده بخت
گریزی چنین کمتر از جنگ نیستخدای جهان را جهان تنگ نیست