شمارهٔ ۹۹ - در تعزیت
داورا از پس این غم که ترا رخ بنمودشادی اندر دل ما رخ ننماید هرگز
تا تو چون غنچه خوری خون و ز غم تنگدلیخاطر گل به گلستان نگشاید هرگز
تا دل زار تو از داغ برادر ریش استدر چمن باد صبا نافه نساید هرگز
آن شنیدم که شکیب کم و غم افزون استیا رب آن کم نشود وین نفزاید هرگز
ناشکیبا مشو از غصه خدا را که به دهرناشکیبی ز تو ای خواجه نشاید هرگز
حاش الله چو تو صاحبدلی از سوگ و دریغنخراشید رخ و انگشت نخاید هرگز
دل چنان سخت کن امروز در این غم که کسیجز به پولاد و حدیدش نستاید هرگز
شکر لله پسری داری با فر و بهاکه چنو مادر ایام نزاید هرگز
آهنین جوشنی از صبر و شکیبائی پوشکایچ مقناطیس او را نرباید هرگز
با وجود وی و برهان و مجیر از غم دهردل مجموع تو آشفته نباید هرگز
بزدا زنگ غم از آینه دل ورنهزنگ از آینه گیتی نزداید هرگز
نقد دیدار رفیقان حضر مغتنم استکز سفر یار سفر کرده نیاید هرگز
بنده بیش از تو خورد خون جگر میدانیکه به افسانه سخن می نسراید هرگز
لیک ما کاخ گلینیم و جهان معبر سیلکاخ گل در گذر سیل نپاید هرگز
پای دانا را چون رشته تقدیر ببستجز بدرگاه مقدر نگراید هرگز
دستغیب آن گهری را که برین بنده زداستخر دو فلسفه ما نگشاید هرگز