گنج

شمارهٔ ۴

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: یا۵۶ بیت
اف بر این دیوان سرا، لعنت بر این دیوان که بردظلمشان در ظلمت از مه، نور و از شارق ضیا
مردمی بیرون ز راه مردمی دور از خردفرد و طاق از دین پرستی جفت نیرنگ و ریا
راستی گویم سعاتمند و خوش بخت آنکس استکاندرین گیتی، ببیند چهره این اشقیا
هر که رخشان دید گوید تا ابد یالیتنیمت قبل الیوم حتی صرت نسیا منسیا
همچو انگورش بزیر پای بفشارند رگنرم سایند استخوانش با لگد چون توتیا
مدعی به هرچه قاضی بگوش مدعیگویدی ربع لنا نصف لنا کل لیا
در جزا مردی رئیس آمد که نشناسد ز جهلتاک از تریاک و سیب از سنبه گیپا از گیا
عارض و معروض از او بینند در کار آنچه دیدمعده مرد سقیم از خوردن سقمونیا
پیکرش را گوئیا ایزد تعالی آفریدز آهک و زرنیخ و گوگرد و کنین و کاسیا
مولدش تبریز و اصلش از صفاهان است لیکفرق نهاده است اسپاهانی از اسپانیا
آن یکی گفتش که آلمانی مسلمانی گرفتگفت باشد امپراطورش ز نسل قانیا
قانیا اندر محرم داشت بر پا تعزیهاین نبیره در عمل دارد تأسی بر نیا
دیگری گفتش که شاهان اروپا از چه روهر طرف تازند بهر حمله اندر آسیا
گفت شاهان نان جو خواهند از بهر ثواب«آرپا» در ترکی شعیر است و «دگرمان » آسیا
دیدم آنجا خسته را بسته اند اندر کمندگفتم این مسکین که باشد چیست جرمش ای کیا
گفت در راپورت کمیساریا بنوشته اندکاین جوان گفته است مستم ساغری ده ساقیا
گفتمش ای کاش بودی ابن جوزی در حیاتتا که نامت ثبت کردی در کتاب الاذکیا
شاعری با ذوق شعری گفت و او را وی شدششعر خواندن در کجا ممنوع کردند اولیا؟
گیرم او کرده است تقصیری خلاف عقل و دینجور ار حدی است بر بیچارگان از اقویا
سی و یک روز از چه میزان سی و یک تومان ز چیستاز فرانسه آمدست این حکم یا از روسیا؟
حد عرفی کس ندید از حد شرعی سخت تراین چه حکم است ای سرا پا بدعت و شرک و ریا
آنقدر بستان که تانی دادنش تاوان و جرمآنچنان بشکن که یاری بستنش با مومیا
دور عقل از تو چو مرد پارسا از پارگینهم تو دور از دین چو پیر برهمن از پاریا
از جزای حق نیندیشی مگر نشینده ایداستان حضرت داود و قتل اوریا؟
گفت این حکم آمد از شورای عالی پیش از اینمن نمیدانم بخوان راپورت کمیساریا
گفتمش شورای عالی چیست؟ و اعضایش که؟ جزمحفلی بی دعوت اندر وی گروهی ز ادعیا
وضع قانون با وکیلان است و اجرا با ملوکحکم عرف است از حکیمان حکم شرع از انبیا
کیستند این خرسران در مرغزار معدلت!چیستند این خربطان در آبشار اتقیا!
نایب فرعون و هامان را کجا شاید شناختچون سلیمان یا وزیرش آصف بن برخیا
نایب فرعون و هامان را کجا شاید شناختچون سلیمان یا وزیرش آصف بن برخیا
زین شش اندازان چه بینی غیر تاراج و شتلاز زکام ایدر چه زاید غیر مالیخولیا
من بخواندم نامه پیغمبران راستینآدم و نوح و خلیل الله کلیم و زکریا
یوشع بن نون و یونس پور متی دانیالصالح و هود و مسیحا و عزیز و ایلیا
نامه اسحق و اسمعیل و حزقیل و شعیبصحف داود و سلیمان نحمیا و برمیا
نامه ساسان و زرتشت و جی افرام مهیننامه پولس به سوی مردم ایتالیا
هم کتاب خاتم پیغمبران خواندم که هستواپس اندر عهد و پیش اندر حریم کبریا
این چنین حکمی ندیدم در کتاب هیچیکز انبیا و اتقیا و اولیا و اصفیا
گفت خامش باش کاینان هر یکی در صفه ایپیشوایانند چون در چال ورزش پوریا
مجلس ملی نیارد حکمشان را نسخ کردچون کلام انبیا اندر مقام اوصیا
گفتم آری پیشوایانند این شش تازنانبهر داو نرد در چال قمار و منگیا
پیشوایان تواند این قوم جبار عنیدکل جبار عنید فی جهنم القیا
هر یکی چون قاشق ناشسته در آشند لیکآش ها را گه نخود باشند و گاهی لوبیا
همچو غولانند در بیغولها مردم شکاربا سیاهانند آدم خواره در افریقیا
گونیا را جمله تصحیفند زیرا هر شبیدر بر چندین عمود آورده شکل گونیا
بسکه الرحمن و یاسین در مساجد خوانده اندنقش حامیم است بر پهلویشان از بوریا
مادرانشان را حیا اندر محیا هیچ نیستلیک بفروشند بهر زرق در احیا حیا
چرم بلغارند و کفش صوفیان گرچه ز نازپیش ما خاتون بلغارند و ترک صوفیا
شرمی از باری تعالی کن از این دزدان مترسبی ریا گویم که بی دینند یکسر باریا
ای که ناموس شریعت را دری با حربیانای که اموال فقیران را خوری با اغنیا
گر کنی عمامه را مانند تاج داریوشور بیاری از طراز خامه مشک داریا
گر نمائی از در نیرنگ صد رنگ و فسونور پدید آری به جادو صد هزاران کیمیا
گر ز ستواری مکانت چون بیوت عادیانور ز بالائی مقامت همچو حصن عادیا
در دل مامت فرستم باز با این ریش و پشمتا به زهدانش بپوشی طیلسان از سابیا
فرق نگذارم میان زشت و زیبا شیخ و شابزانکه ننهادند فرق از مجرمین با ابریا
ای رئیس این چامه من چون کباب برمیا استدر زمان شه «یهو یا قیم پور یوشیا»
آنکه آیین سلامت جست در دارالسلامشاه اسرائیل شد از صدق بعد از صدقیا