شمارهٔ ۲۲۵
داورا ای که بهنگام مدیحت بورقبیزد از خامه مه و مهر و سهیل یمنم
تا بحدیکه همه مدعیان پندارندمالک مرسله زهره و عقد پرنم
تو همه ماهی و خورشیدی و ابری و نسیممن خزان دیده و پژمرده گلی در چمنم
آفتابی که بگردون شده تابنده توئیسایه کافتد از آن، بر زبر خاک منم
خرد بودم من و دادیم بزرگی چندانکه نگنجد بتن ای خواجه دگر پیرهنم
پیرهن بر تن سهل است که از وجد و طربجای آنست که بیرون شود از پوست تنم
شیوه بوالحسنی داری وجود علویویژه با من که ز نسل علی «ع » بوالحسنم
برگزیدی ز خردمندان در بارگهمبرکشیدی زسخن سنجان در انجمنم
کرمت ماء معین ریخت بجام هوسمسخنت در ثمین داد بجای ثمنم
چون تو آوردی و اینجا تو نگهداشتیمهم تو بردی بر شاهنشه با خویشتنم
می نترسم زبد چرخ و نباشم حیرانکانکه آورده مرا باز برد در وطنم
بیژن آسا ز چه غصه برون آرد بازرستم فضل تو بی منت دلو و رسنم
تو پرستنده حقی و گر این بنده ترانپرستم ز سر صدق کم از برهمنم
ور ترا نیک پرستم همه دانند که منبنده حقم و از جان عدوی اهرمنم
تو بنامیزد نقاد سخن باشی و مننیست در مخزن دانش گهری جز سخنم
گر سخن راست سرودم دهنم شیرین کنورنه شاید که دو صد مشت زنی بر دهنم