گنج

شمارهٔ ۲۱۸ - در ۱۲۳۴ خطاب به رضاقلیخان رفیع الملک

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: وشم۱۹ بیت
رضاقلیخان ای خواجه ای که از سر صدقفکنده امر تو چون بنده حلقه در گوشم
هنوز می وزدم بوی مشک و گل به مشاماز آن شبی که چو جان بودی اندر آغوشم
بغیر بندگی و مهر و صدق و یک رنگیچه کرده ام که ز دل کرده ای فراموشم
مرا بهیچ فروشی ولی خورم سوگندکه موئی از تو بتاج ملوک نفروشم
مرا چو بربط خود دان کت آید اندر گوشترا نه از زدن زخم و مالش گوشم
اگر نه بربطم ای جان چرا زخم حبیبترانه خوانم و از کس ترانه ننیوشم
اگر نه بربطم ای دل چرا به زانوی توسخن سرایم و دور از تو بر تو خاموشم
اگر نه بربطم این تار زرد و موی سپیدز چیست ریخته بر دامن از بناگوشم
جهانیان را رگ زیر پوست باشد و منچو بربطم که به رگ پوست را همی پوشم
چو بربطم که دلم آشنای زخم تو شدچو بربطم که چو بنوازیم تو بخروشم
تو روز و شب پی آزار من بکوش که منپی رضای تو از جان و دل همی کوشم
مخر فسانه این آسمان حیلت بازز راه حیله میفکن بخواب خرگوشم
چو بره باش و چو بزغاله شیطنت مفزاکه بهرت از بز نر، شیر مرغ می دوشم
تو شیر شو که من اندر برابرت گورمتو گربه باش که من در مقابلت موشم
ولی اگر همه افراسیاب ترک شویمنت چو بیژنم ایدون مخوان سیاوشم
از آن دقیقه که کفگیر خورده به ته دیگچو دیگ بر سر آتش نشسته می جوشم
فرامش ارنشدت دوش وعده ای دادیهنوز منتظر وعده شب دوشم
بیاد زلف تو و سیم تار عبداللهکزین دو تا بصف حشر مست و مدهوشم
به پنجه سینه خراشم ز دل ترانه کشمز دیده اشک فشانم بلب قدح نوشم